زاویه دید
سینما و ادبیات در پی دنیایی خیالی
چقدر من این شعر زیبای لورکا را با صدای اهورایی شاملو زمزمه کرده باشم خوب است ؟ جشنواره نامه؛ گزارش و نقدي بر فيلم نارنجي پوش آقاي مهرجويي! لطفا "گاو" بسازيد! سينما صحرا – سانس 20 – نارنجي پوش نگاهی به «اسب حیوان نجیبی است» در باب نجابت اسب! مهدی تراب بیگی
نگاهی به فیلم «یه حبه قند» خیلی فیلم، خیلی زندگی! مهدی تراببیگی به بهانه پخش «مسیر سبز» از تلویزیون در ستایش مرگ مهدی تراب بیگی نگاهی به «مردگان» مارتین اسکورسیزی قهرمان بودن یا نبودن! مهدی تراب بیگی فرارو-مهدی تراب بیگی : در همان ابتدای فیلم از زبان كاستلو (جك نيكلسون) میشنویم که: «وقتي يك اسلحه ي پر بهت نشونه رفته، پليس يا خلافكار؟ چه فرقي مي كنه كه تو كدوم يكي باشي؟» و همین گفتار کوتاه کفایت میکند تا با فیلمی روانکاوانه طرف باشیم که قرار است در قالب یک ماجرای گانگستری به لایههای پنهان آدمی و میل مبهمش به قدرت و خشونت بپردازد. این دومین بار است که تلویزیون فیلم«The Departed » را با عنوان «جداافتاده» پخش میکند و صرف نظر از درست یا غلط بودن چنین برگردانی، در این یادداشت از این فیلم با نام «مردگان» یاد میشود که به نظر با حال و هوای فیلم بیشتر قرابت دارد چرا که فقط جماعت مردگان شانس این را دارند که در فرصت ناچیز عبور یک گلوله و در فاصله میان تپانچه تا مثلا یک نقطهی حیاتی مثل قلب، فارغ از قراردادهای اجتماعی و تقابل خیر و شر، لحظهای متفاوت را تجربه کنند که به مرحله پایانی روانکاوی شباهت دارد: درک تمایز و یگانگی خویشتن. نگاهی به «مرهم» داودنژاد دو نسخه برای یک زخم و یک «مرهم» فرارو- مهدی تراب بیگی شاید بد نباشد همین اول کاری، بلاتکلیفی خود را از تماشای «مرهم» روشن کنم، فیلمی که میتوان دوستش داشت یا که نه نمیتوان! «مرهم» به گمان نگارنده دو لحن و حال متفاوت دارد، اولی، حال و هوای یکی مثل شخصیت پردازی مغشوش رضا (با بازی مغشوشتر رضا داودنژاد) و دومی لحن درست و درمان مادربزرگ! همین دو لحن متفاوت، قضاوت را در باب «مرهم» دشوار میکند. در واقع دو پلان در فیلم هست که میتوان از آن دو در حالتی کلی به عنوان شاخص و معیار سینمای داودنژاد به حساب آورد، اولی مخاطب را به حال و هوای فیلمهای مثلا «هوو» و «هشت پا» برمیگرداند و دومی از جنس خود «نیاز» است: ساده، صمیمی، آرام و بی ادعا. مردی که میخواست سلطان باشد! من فریبرز عربنیا... فرارو- مهدی تراب بیگی «من فریبرز عربنیا ارمنی فیلم «شکلات داغ»، بلوچ فیلم «خاک و آتش»، ترکمن «دلباخته»، معترض «سلطان»، مختار «مختارنامه» و پلیس «ضیافت» هستم.» نگاهی به نقش مادر در سینمای ایران داخلی-آشپزخانه-شب و روز «مادر» مهدی تراب بیگی «مادر» در تولیدات انبوه و رایج دنیای سینما و تلویزیون امروز، نسخه تکثیر شده از فضایی غیر واقعی و نخنماست که مدام باز تولید نیز میشود. مادرانی با شخصیتهای تخت و کلیشه با ویژگیهای کلیشهتر: ستمدیده، دلسوز، فداکار ، شکننده و... «مسافران»، این فیلم بیضایی هم در ستایش زندگی است آن هم از زاویه دید مادری که نمیخواهد به شکلی مرسوم مرگ را باور کند. مادر مسافران(با بازی زنده یاد جمیله شیخی) چنان به زندگی مؤمن است و یقین دارد که مسافران سرزمین مرگ را به دنیا برمیگرداند و برای نخستین بار در سینمای ایران، مفهوم محتوم مرگ را به نفع زندگی تغییر میدهد. «مهمان مامان» هر چند شخصیت مادر این فیلم در لبه افتادن در یک نقش کلیشه حرکت میکند: همان دلواپسیهای مادرانه و همان آبروداریهای مرسوم که در گوشه کنار دنیای واقعی و نمایشی بارها دیده و میبینیم. اما چیزی که به این وضعیت تازگی میدهد روح کنشگر این مادر است که با شعبدهی رنج از آشپزخانهای تهی سفرهای رنگین پهن میکند، این سفرهی رنگین فقط یک شام باشکوه نیست یک استعاره است از انسجام بخشیدن به جامعهای که میل به فروپاشی دارد. در نهایت،«مرهم» داغ و تازه، این فیلم حکایت مادری سالخورده که نمیتواند چشم روی چشم بگذارد و از کنار یک پدیدهی ویرانگر عبور کند، مادر «مرهم» همان سن و سال مادر «مادر» را دارد ولی با وجود درد و رنجهای سالخوردی، یک جا نشستنش نمیآید، از این زاویه جسم دردمند ولی بیدار جامعهای است که مدتهاست به مکانیزم نسیان و انکار دچار است. منبع: فرارو اخراجیهای3» و آن خط سومی که منم! فرارو- مهدی تراب بیگی : «یکی خط نوشتی که هم خود خواندی و هم خلق، دومی، خط نبشتی که تنها خود خواندی و سومی، خط نبشتی که نه خود خوندی و نه خلق!» چیزی در همین مایهها شاید بتوان به رسم شمس تبریزی، «اخراجیهای3» را خط سوم دهنمکی قلمداد کرد. به بهانه پخش «پیرمرد و دریا» از تلویزیون بر غرور همینگوی اشک بریز! مهدی تراب بیگی اقتباس در دنیای سینما خطر بزرگی به حساب میآید و این خطر وقتی خطرناکتر میشود که با یک منبع درست و حسابی روبرو هستیم که شاهکار محسوب میشود، نمونهاش «پیرمرد و دریا»ی همینگوی، داستانی سهل و ممتنع. منبع : فرارو/مهدی تراب بیگی مرثیه ای برای یک بازیگر مگر این فیلم فرهادی چه دارد؟ مخاطبدرمانی به سیاق اصغر فرهادی فرارو - مهدی تراب بیگی :از مجموع نقدهای مکتوب سینمایی که بگذریم، تا همین لحظه خیلیها خیلی چیزها در مورد «جدایی نادر از سیمین» نوشتهاند و باز هم مینویسند، از اینها گذشته این فیلم به موضوع بحثهای دوستانه و گاهی غیردوستانه بدل شده که ساعتها یک جمع دو یا چند نفره را به بحث و گفتگو میکشاند، مگر این فیلم چه دارد؟ اتوبیوگرافی با طعم نوستالوژیک ریواس نیم نگاهی به کتاب " هیچ کدام برای ازدواج مناسب نبودند" نوشته : حمید رضا هوشمند حمید رضا هوشمند که نامش از ده پانزده سال پیش بعد از تماشای فیلم کوتاه : " بادهرکجا که بخواهد می وزد " در انجمن سینمای جوان نیشابور برای همیشه در خاطرم ماند ه است ، فیلمی زیبا ، هشت میلیمتری و به شدت انتزاعی اما در قالبی رئالیسمی که به نظرم رئالیسم جادویی بیشتر به آن می خورد . البته بماند که خودش را هم چند سال بعد اتفاقی در سینمای جوان نیشابور دیدم ، چهره ای آرام ، متبسم ، بی تکلف و بی ادعا ، یکی دوسال پیش هم فیلم : " سه قصه کوتاه درباره عشق " او را دیدم . خوب بود ..بد نبود ، حضورحامد بهداد و رامبد جوان وفقیه سلطانی توی یک فیلم کوتاه جالب بود ... روی هم رفته نشان می داد که هوشمند تسلط کاملی به سینما دارد و و سینما را خوب می شناسد انقدر که می تواند به راحتی یک فیلم بلند با همین موئلفه ها بسازد .. اما آنچه که مرا بر آن داشت تا درباره حمید رضا هوشمند بنویسم انتشار کتابش با عنوان " هیچ کدام برای ازدواج مناسب نبودند" بود که در واقع یک اتو بیو گرافی با طعمی نوستالوژیک است ، آن هم درباره شهر نیشابور.. جایی که من در آن زیسته ام ..باید خیلی جالب باشد ..مگر نه ؟! حمید رضا حالا که سال هاست شهر نیشابور را پشت سر گذاشته است ، در یک احساس عمیق دلتنگی به کودکی و نوجوانی اش بازگشته است ..کودکی هایی که برای من و شاید خیلی های دیگر نیز حسی مشترک .. با دلتنگی هایی مشترک .. جاده خیام وعطاری مشترک...کوچه باغ هایی مشترک و خیلی چیزهای مشترک دیگر دارد ! حمید رضا هوشمند کتابش را با ذکرجزئیات تمام درباره درختان زبان گنجشک خیابان های نیشابور آغاز می کند و از اینکه چرا خیابان های نیشابور سپیدار ندارد گلایه می کند و بعد با لحنی صمیمانه ، صریح و صادقانه به پرسه زدن های شبانه خانوادگی در جاده خیام –عطار اشاره می کند و بعد بلافاصله سراغ سینما های نیشابور می رود با اذعان به اینکه نوشتن این چند سطردر باره سینما برایش مثل جان کند ن می ماند ، اطلاعات خوب و دلنشینی درباره سه سالن سینمای نیشابور پیش از انقلاب می دهد ، سینماهایی که امروز ه هیچ اثری از آنها به جای نمانده است و اکنون فقط یک سینما دارد که برنامه افتتاحیه اش در بیست و اندی سال پیش کانی مانگا بود و اکران نوروزی اش در سال 90 اخراجی ها 3 !!! اما جناب هوشمند که با طنز و کنایه ای ظریف از نمایش فیلم های ضعیف و مبتذل در سالهای دور سینماهای نیشابور سخن می گوید و اینکه صاحبان سینما ی آن روز ها اگر به جای این فیلم های سخیف آثار کلاسیک و شاهکار های سینمای جهان را نمایش می دادند و به فکر آینده کاری ایشان می بودند ..چه ها می شد و چه ها که نمی شد !! ! البته نگارنده در آن روزگار پیش ازاینکه قادر به تلفظ واژه سینما بشود ، همچون دیگر امواج مردمی به سوی انقلاب سرازیرشده و حق هیچ اظهار نظری را در این زمینه ندارد ، با این همه اگر یک بعد از ظهری در خیابان منوچهری شمالی نیشابور کنارنرده های بانک ملی همصحبت پیرمردی کفش دوز که بساط همیشگی اش را همانجا پهن کرده است ، بشوید.. خواهید دید که با چه احساس شیرین و حسرت باری از همه فیلم های خوبی که در سینماهای نیشابور دیده است سخن خواهد گفت از اتوبوسی به نام هوس و زنگ ها برای که به صدا در می آید بگیرید تا اسپار تاکوس و شورش بی دلیل ! کتاب هیچ کدام برای ازدواج مناسب نبودند هم شرحی از احوالات و ویژگی های شخصیتی نویسنده می دهد و هم مصادیق فرهنگی و اجتماعی نزدیک به دو دهه از تاریخ معاصر نیشابور را در بردارد و با ظرافت تمام مقوله های رفتاری و مسائل روزمره زندگی ، سنت های خانوادگی و تناقضات فرهنگی یک دهه پیش و یک دهه پس از انقلاب را مقایسه می کند که در همه آنها بدون افتادن در ورطه شعارزدگی یا قضاوت های شخصی با طنازی تمام نظام آموزشی و تربیت خانوادگی و خیلی چیزهای دیگر که در حقیقت محصول عقب ماندگی تاریخی یک ملت است را به نقد می کشد . " هیچ کدام برای ازدواج مناسب نبودند " عنوانی عجیب برای یک کتاب در حالی که تا صفحه پایانی هم هیچ اشاره ای به این موضوع نمی شود اما به شکلی تکان دهنده این احساس غریب را در ذهن مخاطب ایجاد می کند ..! حال بماند که در جاهایی از کتاب به مقوله ی عشق اگر چه از نوع خالی اش اشاره می شود ! واقعا هیچ کدام برای ازدواج مناسب نبودند... ؟ رنگی یا سیاه و سفید ؟ : من سیاه و تو سفید ! اگر چه سیاه و سفید بودن فیلم مشخصه اصلی تمامی فیلمهای اولیه تاریخ سینماست و تا پیش از اینکه سیستم تکنی کالر وارد سینما شود غیر از تونالیته های سیاه و سفید هیچ رنگ دیگری بر پرده نقره ای نقش نمی بست ، اما در سال های اخیر برخی از سینماگران مطرح به سیاه و سفید کردن فیلم هایشان روی آورده اند. فیلم هایی همچون روبان سفید ( میشاییل هانکه ) شهر گناه ( رابرت رودریگز ) فهرست شیندلر ( استیون اسپیلبرگ ) هر یک با دلایلی خاص سیاه وسفید شده اند به نظر می رسد سیاه و سفید بودن نه تنها لحن این گونه آثار را جدی می کند بلکه مفهوم و نگرشی خاص در آنها ایجاد می کند ، پیش از انکه به مفاهیم سیاه وسفید بودن برخی فیلم ها بپردازیم ، بد نیست به یکی از اولین فیلم های رنگی تاریخ سینما اشاره ای کنیم فیلم جادوگر شهر اوز محصول 1939ساخته ویکتور فیلیمینگ تلفیقی از سیاه وسفید و رنگی است و در حقیقت پلی است میان سینمای سیاه وسفید و تکنی کالر ، چگونگی تغییر رنگ در این فیلم همچون داستان آن است بطوری که در سکانس آغازین شخصیت فیلم ( دختر بچه ) که کلبه چوبی اش توسط یک تند باد از جای کنده شده در حالیکه خودش هم توی کلبه گرفتار مانده است ، بعد از طی مسیری طولانی بر فراز آسمان به سرزمینی عجیب و غریب به نام اوز می رسد .فیلم تا اینجای کاربه طریقه سیاه وسفید فیلمبرداری شده است اما از لحظه ای که دخترک در کلبه را می گشاید و چشمش به سرزمین اوز می افتد فیلم به یکباره رنگی می شود تا فضای عجیب و غریب و سراسر سحر و جادوی داستان بهتر به تصویر کشیده شود نفرین ( ناصر تقوایی ) در همان دوران پیش از ورود سیستم تکنی کالربه ایران ساخته شده است ، این فیلم که اقتباسی است از داستان کوتاهی به نام باتلاق نوشته نویسنده ای آلمانی یکی از بهترین آثار تقوایی در پیش از انقلاب است که در آن زوجی در جزیره ای در جنوب ( گویا قشم ) زندگی می کنند ..این دو به نظر زندگی آرام اما دلمرده ای دارند ، مرد ( جمشید مشایخی ) که از تبار شیوخ عرب می باشد را بطه سردی با همسرش ( فخری خوروش ) دارد ، اوبیشتر اوقاتش را در خلوت به تماشای تصاویر مجلات مستهجن صرف می کند .. به نظر می رسد این زن و شوهر هیچ کاری به یکدیگر ندارند اما همه چیز با ورود یک کارگر جوان ( بهروز وثوقی ) به جزیره دستخوش تغییر می شود . تقوایی صحنه ورود بهروز وثوقی به جزیره را به زیبا ترین شکل ممکن به تصویر کشیده است ، در لحظه ای که او از کشتی پیاده می شود در دور دست عده ای جنازه ای را تشییع می کنند ، یعنی او با ورودش نحوست و شومی را به جزیره می آورد ، شیخ عرب پایبند سنت های قبیله ای خویش است و اما زن در پی دنیای مدرن ودیگر گونه ، وثوقی به زن می گوید که کارگر است و دنبال کار می گردد و زن می پرسد چه کاری بلدی ؟ و او می گوید که نقاش ساختمان است و خانه هم که به نو شدن و نقاشی نیاز دارد و اینجاست که رنگی ترین سیاه و سفید تاریخ سینمای ایران شکل می گیرد در آثار اکسپرسیونیستی که مشخصه های اصلی آن یکی فیلم برداری در مکان های بسته و استودیو می باشد و دیگری استفاده از نورپردازی خاص با سایه روشن تیز و کنتراست های شدید و همچنین استفاده از سایه به عنوان یک عامل نمایشی و نیز گریم های اغراق شده بر روی چهره ی بازیگران به نحوی که حتی لب ها و دور چشم ها را سیاه می کردند و... که همه اینها مستلزم سیاه و سفید بودن فیلم بود و گر نه در صورت افزودن رنگ این مشخصه ها به این شدت بارز و محسوس نیست . کافی است فیلم های اکسپرسیونیستی دهه های آغازین قرن بیستم را و همه آثار فریتز لانگ را با برخی از آثار نیو اکسپرسیونیسم نظیر تام تیکور مقایسه کنید فیلم روبان سفید ( میشاییل هانکه ) که نخل طلای کن نصیبش شد ، به شیوه سیاه وسفید فیلمبرداری شده است ، سياه و سفيد بودن فيلم از چند حيث حائز اهميت است: اول تاکيد روي سفيدي رنگ سفيد و سياهي رنگ سياه که با توجه به اسم فيلم و تعريفي که از روبان سفيد در خود فيلم داده ميشود، ميتوان آنها را نشانه پاکي و گناه دانست. دوم تصاوير بديع فيلم است که در نگاه اول به هيچوجه معلوم نيست که با دوربين ديجيتال گرفته شده است. تصاوير فيلم که در ابتدا به صورت رنگي گرفته شده بود، در مرحله پستوليد سياه و سفيد شدهاند و علت استفاده از دوربين ديجيتال هم دستکاري تمامي تصاوير و پرداخت راحتتر آنها در مرحله پستوليد بوده. سوم آزموني شخصي براي خودِ هانکه و طرفدارنش است: هانکه اساسا دغدغه رئاليسم دارد، تا آنجا که يکي از کارگردانهاي مورد علاقهاش عباس کيارستمي است. از طرفِ دیگر سينماي سياه و سفيد به راحتي ميتواند تصاوير فيلم را به سمت فضاهاي مصنوعييي ببرد که فرسنگها از رئاليسمي که تا حالا در سينماي هانکه ديده بوديم، فاصله داشته باشد. چالشي که بدون شک ذهن هانکه را درگير خودش کرده، ايجاد تعادلي بين فضا و کنتراست بالاي تصاوير سياه و سفيد (که عملا به طرف انتزاعی شدن می گراید) و سينماي رئاليسم اروپا بوده (که معمولا با تصاوير رنگي و کنتراست کم و رنگهاي سرد توي ذهن مخاطب تداعي ميشود) تدبير هانکه و فيلمبردارش اين بود که به جاي نورپردازي رايج سياه و سفيد (که حالت کلاسيکاش همان نورپردازي سه منبعي است) بيشتر از نورپردازي مبتنی بر واقعيت در فيلمهاي رنگي استفاده کنند. براي همين در بعضي از صحنههاي تاريک و شبها خيلي چيزها معلوم نيست و در ازايش صحنه واقعيتر از آب درآمده. ترکيب اين واقعيتگراييِ سرد و ذهن پيچيده هانکه براي بيان واقعيتي که زماني همه جهان با گوشت و پوستشان لمس کردهاند، باعث شده که «روبان سفيد» لقب موفقترين فيلم سال 2009 را از آن خودش کند و برنده نخل طلاي کن و جوايز اصلي سالانه فيلمهاي اروپايي شود. فهرست شیندلر شاهکار استیون اسپیلبرگ هم سیاه وسفید فیلمبرداری شده است ، براستی درباره اين فيلم سه ساعته سياه و سفيد كه دليلش تضاد تيرگي و روشني آدمهاي فيلم است و هوشمندانه تصميمگيري شده است چه ميتوان گفت؟ اسپيلبرگ (كارگردان فيلم) دست به آزموني بزرگ زده است. او گفته بود مدتها تصميم داشته فيلمي درباره نسلكشي نازيها در خلال جنگ جهاني دوم توليد كند اما به داستان روايي خوبي دست نيافته است. اكنون چه داستاني بهتر از انقلاب دروني يك مرد پولدوست و هوسباز تا تبديل شدن به اسطورهاي انساني و مثال زدني؟ شيندلري كه از تبديل شدن كارخانهاش به يك نوانخانه ابا دارد اكنون به فردي روشنضمير تبديل ميشود كه براي نجات جان انسانها از هيچ چيز از جمله جان و مال و اعتبار كوتاهي نميكند. حتي اگر تمام قصه فيلم _ به زعم برخي منتقدان يا حتي ضد يهوديان _ دروغ باشد فيلم به يك روايت انساني و معرفتي تبديل شده است. فيلم با يك نما از شمع آغاز ميشود، شمعي كه ميسوزد تا ظلمات اطراف را تا جايي كه ميتواند از بين ببرد. ميتوان گفت سكانس اوليه كه سوختن يك شمع است خلاصهاي زيبا و استعاري از كل فيلم است. شيندلر شمعي است كه با سوختن خود در صدد نورافشاني و از بين بردن ظلمت است . سین سیتی یا همان شهر گناه ساخته رابرت رودریگز مکزیکی با همکاری فرانک میلر خالق کمیک استریپ یا داستان های مصور که فیلم هم اقتباسی از یکی از آنهاست و همچنین نام تارانتینوی معروف هم در عنوان بندی فیلم به عنوان یکی از سازندگان اثر امده است . شهر گناه اثری قرن بیست و یکمی با همان موئلفه های فیلم نوار یا سینمای سیاه دهه های چهل و پنجاه و شصت میلادی است . فيلمبرداری سياه و سفيد با کنتراست بالا؛ با سبک متعارف، رنگارنگ و پرزرق و برق اقتباس های سينمايی ديگر از اين نوع ادبی (کميک استریپ) متفاوت است. در چنين متن سياه و سفيدی است که ناگهان تلالو سرخ رنگ نور چراغ راهنمای اتومبيل ها يا پيراهن قرمز رنگ يک زن يا خون جاری بر صورت آدم های فيلم، برجستگی و درخشش خيره کننده ای می يابد. . خالق مغول ها در نیشابور اواسط تابستانی که گذشت یک اتفاق خوب در نیشابور ما افتاد ...( این مطلب خیلی پیشتر از اینها باید نوشته می شد ..این را هم بگذارید به حساب کم حوصلگی و همین چیز ها دیگر !) بعد از ظهر روزی که یادم نیست ، دوست خوبم حسین محروقی (سرپرست انجمن سینمای جوان نیشابور ) تماس گرفت که پرویز کیمیاوی در نیشابور است و گفته است که دلش می خواهد با بر و بچه های سینمای جوان جلسه ای داشته باشد و من گیج و مبهوت بلافاصله رفتم سراغ جستجو گر ذهنم که مگر پرویز کیمیاوی هم نیشابوری است ؟ و دریافتم که بالاخره بیشتر فعالیت های سینمایی آقای کیمیاوی در خراسان بوده است و حسین هم گفت که به نظر چند سالی در نیشابور بوده اند و عصر یک شنبه ای قرار بر نشستی با استاد کیمیاوی گذاشته شد و در همان فاصله کم جمعی از هنرمندان و هنر جویان عرصه سینما و تئاتر در نیشابور جمع شدندو قرار براین شد که دو فیلم از استاد نمایش داده شود ، یکی فیلم " پیرمرد و باغ سنگی اش " و دیگری فیلم کوتاهی بود که آقای کیمیاوی در فرانسه ساخته بود . اما پیش از نمایش فیلم ها بنا به درخواست استاد کیمیاوی تعدادی از فیلم های منتخب سینمای جوان نیشابور به نمایش در آمد که بسیار مورد توجه ایشان واقع شد و خواستار آن شد که درباره فیلم ها با سازندگان شان صحبت کند و بعد روی سن رفت و من هم به نمایندگی از بچه ها بالا رفتم و به جای صحبت درباره فیلم ها از استاد در خواست کردم که درباره خودش و فیلم هایش حرف بزند و بعد پرویز کیمیاوی گفت که خودش را نیشابوری می داند چرا که مهمترین سالهای جوانی اش را در نیشابور زیسته است و گفت که اصالتا مشهدی است و پدرش رئیس بانک ملی آن زمان نیشابور بوده است و حدودا از سن ده تا نوزده سالگی اش را در نیشابور به سر برده است و بعد از آنجا برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی راهی فرانسه شده است و همان جا چشمش به مدرسه سینمایی ... افتاده است و به جای پزشکی سینما خوانده است و بعد خاطراتی شیرین از سالهای زندگی در نیشابور و بعد هم در فرانسه نقل کرد وگفت که با فرخ غفاری در جشنواره فیلمی در فرانسه آشنا می شود و از طریق ایشان به ایران می آید وبعد از طرف تلویزیون ملی ایران راهی خراسان زادگاهش می شود و شروع به مستند سازی می کند ، کیمیاوی گفت: ما يك اكيپ بوديم و رفته بوديم چند فيلم مستند بسازيم. يكى من بودم يكى تقوايى بود كه فيلم هاى جنوب را گرفت. «نصيب نصيبى» كه طرف هاى فارس بود. منوچهر عسگرى نسب هم يك منطقه ديگر را گرفته بود و وقتى ما آمديم من حدود ده تا پانزده فيلم مستند ساخته بودم ، فیلمهای مسجد گوهر شاد، بازار هاى مشهد، فيروزه تراشى، سنگ تراشى، پوستين دوزى از قوچان تا بجنورد، استاد يگانه و خيلى فيلم هاى ديگر. البته همزمان ضامن آهو را هم ساخته است. فيلم پ.مثل پليکان در سال 1351، نخستين فيلم «مستند-داستاني» کيمياوي است. او در اين فيلم، ماجرا را از زاويه ديد «آسيد علي ميرزا» - شخصيت اصلي فيلم - روايت مي کند. فيلم مغول هاي اوکه در سال 1352 ساخته شد شرح نمادين هجوم تلويزيون به شهرها و روستاها (تمثيل حمله سپاه مغول به ايران زمين) است و تلويزيون و گسترش استفاده از آن به عنوان پديده اي نوظهور با رويدادي تاريخي مقايسه شده است.در فيلم باغ سنگي که در سال 1355 ساخته شد به سياق همه فيلم هايش، تلفيقي نظرگير از واقعيت و تخيل به وجود آورده است.فيلم اوکي مستر با بازي فرخ غفاري و محصول 1357 شرحي غيرمتعارف و شوخي آميز از گرفتن امتياز استخراج نفت توسط «ويليام ناکس دارسي» است و ورود کالاهاي بنجل خارجي به اين مرز و بوم و رواج روحيه و فرهنگي که آن را مصرف گرايي خوانده اند.کيمياوي در فيلم ايران سراي من است که پس از مهاجرت دوباره و بازگشت به ايران ساخت، نيز به معضل مميزي در ايران از جنبه يک پديده تاريخي پرداخته است. مستند نيمه بلند پيرمرد و باغ سنگي اش را درواقع مي توان آخرين فيلم کيميايي محسوب کرد فيلمي که در دومین نشست با کیمیاوی در سالن آمفی تئاتر نیشابور با حضور خود استاد به نمایش در آمد و نقد و بررسی شد ، کيمياوي در اين مستند پس از حدود 30 سال به سراغ درويش خان اسفنديارپور، شخصيت اصلي فيلم باغ سنگي رفته و تصوير جديدي از زندگي اين هنرمند 90 ساله و خانواده اش ارائه کرده است. کيمياوي باغ سنگي را در سال 1355 ساخته که جايزه خرس نقره اي جشنواره برلين و جايزه ويژه هيات داوري جوان جشنواره کن را به خود اختصاص داده است . کیمیاوی درباره فیلم پیرمرد و باغ سنگی اش گفت : این فیلم در ادامه " باغ سنگی " ساخته شده است. من دوباره بعد از سی و چهار سال رفتم سراغ درویش خان و باغ سنگی اش و آنها را پیدا کردم. در فاصله این سال ها زن درویش خان و پسر کوچک او مرده بودند که در فیلم هم آمده است. من در آنجا یک ماه اقامت کردم که ۲۱ روز آن به فیلم برداری گذشت. ۲۱ کاست ۴۰ دقیقه ای گرفتم. دست تنها بودم. به نوه های درویش خان کار منشی صحنه را یاد دادم. معصومه، نوه ۸ ساله درویش خان خیلی باهوش بود و همه چیز را یاد گرفت. کورنومتر می گرفت. پلان به پلان همه چیز را یادداشت می کرد. مثلا می نوشت که درویش خان بالای درخت چه کار می کند و... دومین نشست ما با استاد رو به پایان بود در حالی که ما از شنیدن حرفهایش دل نمی کندیم و استاد با وجود خستگی همچنان پر انرژی و صمیمانه در باره سینما ایران قبل و بعد از انقلاب گفت و گفت از موج نوی سینمای فرانسه و سینمای امروزش .. که یکباره یادم آمد که سالها پیش در جایی خوانده بودم که وزیر ارشاد وقت گفته بود که پیش از انقلاب فیلمی دیده است به نام مغولها که به شدت تاثیر گذار بوده است و خواسته بود که سازنده اثر را به او معرفی کنند و بعد .. از خود استاد پرسیدم که اصلا همچین چیزی حقیقت داشته است یا نه و کیمیاوی جواب داد که آری روز بعدش برادرش جریان را به ایشان گفته است و خودش با آقای وزیر تماس گرفته و بعد از آن برای ساخت فیلم ایران سرای من است به ایران آمده است ، فیلمی که هنوز سرنوشت اکرانش معلوم نیست ! از سر دلتنگی با کاشفان فروتن شوکران..! تواضع یعنی اینکه بابت داشتن نبوغ و توانایی در زمینه ای خاص از بقیه عذرخواهی کنی. (شوپنهاور) هنر مندان نیشابوری دست کم همه آنهایی که من می شناسم در عین داشتن نبوغ وتوانایی و اندیشه های والا ،عجیب متواضع و فروتن هستند .. که همین تواضعشان و صد البته نداشتن بوق های تبلیغاتی وعدم وابستگی شان به بعضی جاها باعث فراموشی و بی توجهی جامعه و عدم تمکن مالی و.. خیلی چیزهای دیگر شده است که مثلا یک تازه مویز از راه برسد و به طعنه بگوید اینها که نامشان فراتر از مرزهای جغرافیایی نیشابور و یا احیانا خراسان نرفته است ! و همین سبب شد که من در این هولوکاست زمانه فهرستی شیندلر وار از این هنری مردمان یا کاشفان فروتن شوکران..! تهیه کنم ، ضمن ارادتی که من به تمامی هنرمندان این شهر و دیار دارم باید عرض کنم که این فهرست همین طور ی و از سر دلتنگی یا به قولی حماقتی عاشقانه فراهم شد ، حالا اگر نام بعضی از اهل هنر فراموش شده ، بگذارید به حساب همین چیز ها دیگر ! علیرضا قدمیاری : ( نقاش ، طراح ومجسمه ساز ) علیرضا که ما علی صدایش می کنیم شاید متواضع ترین شخصیت فهرست من باشد . کافی است یک عصر پاییزی سری به کارگاهش بزنید و او را در حالیکه دستمالی لچکی بر سرش بسته و چهره اش را غبار سپیدی از تراش سنگ فرا گرفته و همچنانکه خمی زیبا بر ابروانش افتاده و عرق بر گونه هایش، خواهید دید که چگونه ظرافت باشکوه خلقت را در صلابت دست هایش از دل قطعه سنگی چندین تنی می آفریند .. و بعد با همان دست های خسته ، در حالیکه شما گیج و محو تماشای اثر او شده اید ، با یک استکان چای شیرین از شما پذیرایی می کند . علی قدمیاری به مفهوم مطلق هنر مند است ، علی هزار توی هنر و اندیشه و احساس است .. و با این همه چقدر دلسوز و مهربان است برای همه کسانی که دوستشان دارد !کنارش که هستی، به گونه ای رفتار می کند که گویی از نبوغ و توانایی ذاتی و بی شمار خودش شرم دارد ! گزاف نیست اگر بگویم علی مرا به یاد ونگوگ و گوگن و همه آنهایی که هیچگاه در زمان حیاتشان تقدیر نشدند می اندازد . حجت حسن ناظر نیشابوری : ( نویسنده ، طراح و منتقد هنری ) سال 67 در مدرسه سعدی اول راهنمایی می خواندم ..معلمی داشتیم که در وقت های اضافه کلاس روی تخته سیاه با گچ طرح می کشید و من که همان ردیف جلو می نشستم ، روی صفحه سپید کاغذ ..! یادم هست وقتی متوجه من شد ، بادقت به طرح های من نگاه کرد و آهسته گفت : ادامه بده ..خوب است ! اما من ادامه ندادم . به خاطر اینکه خودش یکی دو ماه بعد مرا به دنیای دیگری برد.. دنیای نور و تصویر و صدا .. ! بعد از ظهر یکی از روزهای همان سال در حالیکه می خواست زنگ بخورد گفت بچه ها امشب ساعت هشت تلویزیون فیلمی دارد به نام دونده ساخته امیر نادری ،حتما ببینید ..و من به توصیه این معلم نشستم و برای اولین بار فیلمی دیدم که با مدرسه موشها و پسر شجاع و ... ( فیلم های احیانا محبوب آن دوره بچه ها ) فرق می کرد و اصلا با همه چیزهای توی تلویزیون فرق می کرد و بعد این شد که من عاشق سینما شدم و هنوز که هنوز است ، دونده نادری یکی از بهترین فیلم هایی است که دیده ام و مسبب همه اینها کسی نبود به جز حجت حسن ناظر نیشابوری ! اسطوره ای زنده... هنری مردی عاشق ... و براستی که اگر نبود ، زندگی اش را وقف هنر نمی کرد !او که به گفته خودش اهل ايران چند هزار ساله است، متولد شهر عارفان و عاشقان بي مزار، نيشابور ...هروله كنان در جستجوي معنا به كهكشان هنر كوچيده و در آشنايي با روحي مينياتور آسا، عرفان آذين و هنر ريز، زنده ياد مصطفي جهانشيري در اوايل دهه ي پنجاه سبو سبو معرفت نوشيده و با عرق ريزي هاي توأمان جسم و روح و با آب ديده گاني كه فشانده است آبديده شده، نو شده و در اين نوشدگي هرجا نهالي يافته است آبياري نموده، باغباني كرده است... ( نقل به مضمون از کتاب یادداشت های فردا نوشته استاد ) به جرات می گویم یگانه کسی که به همه هنری مردمان این دیار الفبای آغازین هنر را آموخته است کسی نیست جز استاد حجت حسن ناظر نیشابوری ، قدرش را بدانیم بچه ها ! محمد رضا چایفروش ( عکاس ، منتقد و مدرس دانشگاه ) توی شهرستان که باشی و بخواهی با یکی از اهالی بزرگ عرصه عکاسی کشور قراری بگذاری و از او دعوت کنی که دست کم یک روز بیاید نیشابور و تا همه علاقه مندان سینما وعکاسی از تجربیاتش استفاده کنند و.. واقعا چقدر هزینه می خواهد و چند نفر را ببینی خوب است ؟! خب ..محمد رضا یکی از همان اهالی بزرگ عرصه عکاسی است که برای دیدنش و برای دعوتش به هیچ چیزی نیاز نداری ؟ کافی است کمی صبر کنی تا خودش پای در سینمای جوان بگذارد و بعد به همین راحتی می توانی خودت را در کنار یک شخصیت مهم عکاسی کشور احساس کنی که همچنان فروتنانه پای در نشست های هنری شهر می گذارد و در عین بزرگی آنقدر قابل لمس است که باعث شود بعضی ها تصور کنند می شود نادیده اش گرفت ..! چایفروش از مطرح ترین چهره های عکاسی خراسان است که شیوه عکاسی اش تأثیر بسزایی بر روی نسل جوان عکاسی نیشابور گذاشته است ، یعنی تلفیق تکنیک و مفهوم با حقیقت و احساس که من این مشخصه را در آثارش بسیار دوست می دارم. باید اعتراف کنم که محمد رضا آنقدر بی تکلف ، متواضع ، راحت و صریح است که آدم غبطه می خورد گاهی ! احمد رضا سالم ( نویسنده ، محقق ،پژوهشگر و مدرس دانشگاه ) احمد رضا دلسوخته ای است از دیار شعر و گل و بلبل ، از آنهایی که اگر هم کاری می کنند فقط و فقط از سر عشق است و دیگر هیچ ! احمد رضا عاشق وفریفته فرهنگ و میراث باستانی ایران زمین و نیز گذشته بشکوه این کهن دیار است ، دلش آمیزه ای است از نقش فیروزه ای سفالینه های نیشابور با اسطوره های ناب دیرین ! احمد رضا صمیمیتی به زلالی آب دارد .. با او که باشی، عجیب احساس راحتی می کنی .. می توانی ساعت ها بنشینی و هم کلامش گردی و بعد احساس کنی هنوز هم کم است ! ادبیات . اسطوره های ایرانی و میراث فرهنگی دغدغه های همیشگی او هستند . انجمن دوستداران میراث فرهنگی نیشابور به همت ایشان تشکیل شده است. مجید نصر آبادی ( نویسنده ، پژوهشگر و منتقد ادبی ) مجید قبل از اینکه یک پژوهشگر خوب یا نویسنده ی خوبی باشد ، انسان خوبی است! این اولین چیزی است که در مورد مجید نصر آبادی به ذهن می آید ! مجید دغدغه عجیبی برای هنر، اندیشه وفلسفه بخصوص یونان دارد ! البته نمی توان این موضوع را انکار کرد که اندیشه و هنر برای او همه چیز نیست و در دنیا چیزهای دیگری هم برای او مهم است، این را موقع مرگ علی نجفی به همه ثابت کرد . در واقع دلسوزی و پی گیری اش برای برگزاری مراسم و.. بر هیچ کس پوشیده نیست و انصافا برای علی نجفی کاری کرد که فراتر از دوستی و چه می دانم رفاقت و این جور چیز ها بود ... بگذریم ، شاید بکار گیری اصطلاح " کتاب خانه متحرک " در توصیف مجید کلیشه ای و گل درشت باشد اما من هر چقدر سعی کردم نتوانستم از این موضوع صرف نظر کنم ، به قول استاد قدمیاری : " مجید آنقدر پر است که وقتی صحبت می کند تصور می کنی دارد از توی کتاب یا نوشته می خواند " خرد گرایی و آگاهی دغدغه اساسی مجید است. او هم به اصول فلسفه و هنر می پردازد و هم به نقد دیالکتیک ، حتی در نوع فلسفه ی زندگی اش نیز فکر می کنم شک را جانشین تسلیم کرده است تا بتواند پلی به سوی یقین بزند ! مسعود سلیمانی سپهر ( شاعر ، مستند نگار و عکاس )سال گذشته قرار بود یادمانی برای مسعودبرگزار شود ، به اتفاق محمد رضا چایفروش و خودش به آتلیه رفتیم و من دوربین را روشن کردم و محمد رضا سوالی پرسید و مسعود سفره دلش را باز کرد و با بغض و اندوه از خودش گفت و از زندگی اش و هنر... و در تمام مدت اشک چشمان هر سه مان را پر کرده بود ، مسعود نقطه تلاقی حس واندیشه است ،شعرش را با زندگی اش می آمیزد.. شعر می گوید و خودش است ... عکس می گیرد و باز هم خودش است ... خودش را رها می کند در آمیزه ای از حقیقت و رویا .. در صمیمیت سیال روستایی دور ، مسعود سهل و ممتنع است و این همه آن چیزی است که درباره اش می شود گفت ! اگر چه به نظر می رسد این روزها کم کار و گزیده گوی شده است ، امّا همیشه آثارش چه در زمینه عکاسی و چه شعر و سینما قابل تأمل و تأثیرگذار است و حتی اگر دیگر مثل گذشته ها شعری نگوید یا تصویری ثبت نکند ، تأثیرش را بر اهل هنر گذاشته است.هر چندمی توانست این تأثیر و حضور، بسیار فراتر از این نیز باشد ، اما حقیقتا درباره کسی که برای دیگران بیش از خودش اهمیت قائل می شود ، بیشتر چه می توان گفت ؟! ادامه دارد عنوان فیلم : همان نامی است که معمولا بر روی فیلم ها می گذارند ( فرهنگ لغت ) تیتری خاص تا احیانا کمی تا قسمتی کنجکاوی مخاطب را برانگیزاند ! از کوچکترین عنوان تاریخ سینما فیلم (M ( ساخته فریتس لانگ بگیرید تا طولانی ترین اسم فیلم ( دکتر استرینج لاو ، یا چگونه یاد گرفتم از نگرانی دست بردارم و به بمب عشق بورزم ) استنلی کوبریک ، حال تصور کنید که چند سالی است که در سینمای ایران عنوان هایی بر بسیاری ازفیلم های سینمایی گذاشته می شود که همان مصداق یک مشت نشانه خروار است و ما هر چقدر فکر می کنیم بیشتر به نبوغ سازنده این عناوین پی می بریم ! به این عنوان ها توجه کنید : "امشب شب مهتابه، هر چی تو بخوای، پاتو زمین نذار و خروس جنگی" به همه این ها دلداده و چشمک و عروس فراری و ...اضافه کنید ، احتمالا همین طور که پیش برود در آینده ای نه چندان دور شاهد این عنوان ها بر فیلم های سینمایی خواهیم بود : "منو تنها نذار، چه خوشگل شدی امشب، چاکریم دربست، پارسال بهار رفته بودیم زیارت، تو خودت قند و نباتی، میخوام برم دریاکنار، دوستت دارُم خیلی، تو بگو چه کنم؟، مشکی رنگ عشقه، نازی جون بیا دردت به جونم ، لب کارون، مادر بی تو تنها و غریبم، خرمگستیم، تو عروس بندری، الهی من فدات، تاکسی دربست، ما چهار تا برادر، پیکان بزن بغل، ذلیل شی مادر" همه چیز در باره جشنواره فیلم و عکس نیشابور ! بالاخره هشتمین جشنواره فیلم و عکس نیشابور هم به کار خود پایان داد ، لابد می خواهید بپرسید : کی بوده ؟ چرا ما خبر دار نشدیم ؟! عزیزان قرار نیست که در بوق و کرنا کنند ، تا همه شهر خبر دار شود ! بگذریم .. به هر حال از دست دادید دیگر ! می توانستید دو سه شب فیلم مجانی تماشا کنید ، آن هم فیلم هایی مربوط به نیشابور.. ! بله فیلم هایی که توی همین کوچه و خیابان های شهرمان گرفته شده بود و بازیگرانش همین مردم کوچه و بازار خودمان بودند! و فیلمسازانش هم..، بگذریم ، این جشنواره حاشیه های جالبی هم داشت ، قرار بود برای یک نفر در این جشنواره نکوداشتی گرفته شود ، از آنجا یی که معمولابحث نکوداشت از مدتها پیش مطرح می شود و شخص مورد نظر را معرفی می کنند ، اما اینبار تا آخرین روز نامش مخفی ماند ( البته چند نفری می دانستند و خواجه حافظ ) ولی به هر حال آن شخص کسی نبود جز " مسعود سلیمانی سپهر " عکاس ، نویسنده ، شاعر و مستند نگار نیشابوری که معرف حضور همگان می باشند . نکته جالب در این نکو داشت این بود که بر خلاف عرف مرسوم هیچ کدام از نهاد ها و ارگان ها نقشی در این نکو داشت نداشتند هر چه بود توسط دوستان و همراهان این هنر مند خوب و بی ادعای شهرمان فراهم شده بود و انصافا که همه سنگ تمام گذاشتند ولی فقط بهانه بود دیگر ، بهانه ای برای قدر نهادن به هنر ،فقط همین ! و این را مسعود سلیمانی سپهر خوب می داند ! علی نجفی هم پرواز کرد ... رفت ! کسی که بیشتر از اینکه علی نجفی باشد ، خودش بود و حتی بیشتر از خودش بود و این خاک مستطیل چقدر برایش کوچک است ...! علی نمی خواست به این زندگی لعنتی فرصتی دیگر بدهد و کاری کرد که همه انگشت به دهان بمانند ، " و من این جور وقت ها اصلا ً گریه نمی کنم فقط شعله های اجاق چشم هایم را می سوزاند... " اخراجی ها ۲ و جایگاه مخاطب...! یا ( سعي نکن انقدر از مردم فاصله بگيري که مجبور شوی با اين شيرين کاریها دلشان را به دست بياوري...! ) فروش فیلم اخراجی ها ی2 دومین ساخته مسعود ده نمکی سر دبیر نشریه تند رو شلمچه دیروز و فیلمساز مطرح سینمای امروز ، با دو هفته نمایش نه تنها از مرز سه میلیاردتومان هم گذشت که همچنان هم ادامه دارد... ! و همین بهانه ای شد تا کمی به جایگاه «مخاطب» در سینمای ایران بپردازیم . شکی نیست که سینما به عنوان مهمترین حادثه قرن بیستم هنگامی مورد توجه واقع شد و گسترش یافت که مخاطبان عام، از این رسانه استقبال کردند. و این مسئله به نوبه خود موجب شکل گیری صنعتی به نام «صنعت سینما» گردید . پس سینما برای اینکه صندلی هایش خاک نخورد و سقفش فرو نریزد همچنان محتاج مخاطب است . مخاطب عام کیست ؟ مخاطب عام یعنی آدمی که میرود سینما پفک بخورد ، سوت بزند و احیانا جیغ بکشد . و بعد هم هر جا بنشیند بگوید ، فیلم لوس و خنکی بود ، ولی به دیدنش می ارزید !!! او «عروس فرنگی» و «خواستگار محترم» و «چارچنگولی» و «دلشکسته» و «مادرزن سلام» و از همه مهمتر «اخراجیها» رامیبیند و سوت می زند و باز هم احیانا جیغ می کشد و ارقام را بالا می برد و منتقدان سینمایی را گیج می کند و سینمای متفاوت را گیج می کند و حتی خود مسعود ده نمکی را هم گیج می کند ! مشکل اینجاست. مشکل اینجاست که روز به روز و ماه به ماه داریم با ارقام و افکار و فیلمهایمان (فیلمهای بیربط و یکسر مهمل و بیمنطقی که هیچ ربطی به زمانهشان ندارند) سقوط میکنیم. فقط همین ! اکنون سینمای ایران به جایی رسیده است که در آن برادر مسعود ده نمکی اش برای جذب و خنداندن تماشاگرو رسیدن به رکوردی افسانه ای و حتی ظاهرا با هدف تقويت وحدت ملي در برابر دشمن واحد و اشاره به نقش انسانساز جبهههای جنگ ، با خیل عظیمی از بازیگران مطرح سینما ، با روایتی دم دستی و سطحی و ناشیانه و مبتذل ، هر چند دقیقه یک بار بساط ساز و آواز به پا می کند و حالا نرقص ، کی برقص! انگار می خواهد به ضرب انواع مختلف رقص، مخاطب را به صف و باجه و سالن بکشاند و دو ساعت تمام میخکوب پرده کندو راضی و شادمان و «پُر» راهی خانه ...! و بعد هم مسئولین و آقای ده نمکی و جماعتی خوش خیال فکر کنند که احیانا مردم با رفتن به تماشای اخراجی ها هم پول خرج می کنند و هم کمی شاد می شوند و هم کمی غمگین و هم کمی نصیحت می بینند و هم کمی حماسه و هم انشالله تعالی کمی تغییر!!! خواستم بیشتر بنویسم ولی نوشته عبدالجبار کاکایی در روزنامه اعتماد درباره این فیلم بدجوری به دلم نشست ، این تکان دهنده ترین چیزی است که درباره اخراجی ها و ده نمکی و هرچه ازاین دست هست می شود گفت ...! : " از بارون عصر 20 فروردين با پسرم پناه برديم به سينما پايتخت و اخراجي ها 2 در حال نمايش بود. از اينکه کارگردان آدم هاي شبيه به خودش رو دستمايه خنده مردم تهرون 88 کرده، ناراحت شدم. دوست نداشتم چهره تحريف شده آرمانگراهاي دهه 60، مضحکه مردم بشه. خود ویرانگری در سینما " ...میخواهم این درد را مزهمزه کنم تا طعم تلخ آن هیچگاه از یادم نرود. میخواهم تلخی آن دائما افزون یابد... بیاید... بیاید، مرا یکپارچه مسموم کند، روحم را، جسم را، دلم را... این جنگ من است با من، حرفی ندارم... ! " لیلای مهرجویی بچه دار نمی شود . علی مصفا شوهرش مثل یک بچه ننه از خانواده سنتی و متمولش حساب می برد ...لیلا طاقت نیش و کنایه ها راندارد ، دست به یک خود ویرانگری می زند .. بلند می شود ، آستینش را بالا می زند و با پای خودش برای همسر نازک نارنجی اش به خواستگاری می رود ... و برای مصفا و نامزد تازه اش با ظرافت تمام حجله می آراید و شب هنگام به صدای تق و تق کفش های پاشنه دار هویش گوش می سپارد که با دست های خودش پای در زندگی اش نهاده است ! علی مصفا و عروس به حجله می روند و لیلا یکباره زار می زند و زار می زند ... این است خود ویرانگری زنانه به سبک ایرانی اش ! بانو ،معرفت زندگی است. هر چند انتهایش فنا شدن و نیستی باشد ! وقتی از سینما حرف می زنیم از چه حرف می زنیم ؟ (( چند روز پیش یک فیلم مستند می ساختیم در مورد مردی جوان که دچار عقب ماندگی ذهنی و جسمی توامان بود و یک سه چرخه از آنهایی که بچه های چار پنج ساله برای یاد گرفتن دوچرخه سوار آنها می شوند داشت ، این را گفتم که متوجه قد و اندازه این طفل معصوم بشوید ! اسمش حسین بود ولی " حسینا " صدایش می کردند و نکته تراژیکش این بود که حسینا سی و سه سالش بود ، یعنی دقیقا هم سن و سال من ! و وقتی از او پرسیدم که " تا حالا عاشق شدی ؟ کی رو دوست داری..؟ " می دانید چه گفت ؟ گفت : " اوشین " متوجه اید ؟ ! گفت اوشین را دوست دارد !!! و این حرفش مرا برد به دست کم بیست سال پیش ...! )) سیزده ساله بودم که سینما را کشف کردم ! توی کلاس نشسته بودم و معلم روی تخته طرح می کشید و من برای خودم طرح می زدم و گوشم به همکلاسی پشت سری ام بود که داشت با آب و تاب فراوان صحنه های یک فیلم را برای بغل دستی اش تعریف می کرد ، توی حرف هایش از ماچ و نوازش و بغل و... می گفت و من در حالیکه گوش هایم را تیز کرده بودم و چشم هایم داشت از حدقه بیرون می زد برگشتم به دهانش خیره شدم که این حرف ها از آنجا بیرون می زد ! باید قیافه من را می دیدید ! فکر می کردم دارد از یک دنیای دیگر سخن می گوید ... بعد ها فهمیدم که آنچه که می گوید را توی ویدیو دیده است. آنروز ها که همه چیز ممنوع بود ، برای ما که تازه چیز فهم شده بودیم این مسائل خیلی عجیب و غریب می نمود ، مثل حالا نبود که بچه ها به مدد تکنولوژی بلوتوث از همان کودکی با الفیات و شلفیات و صور قبیحه و... بگذریم ، همه جا صحبت ویدیو بود ، ولی تلویزیون خانه ما از این چیز های بد بد نشان نمی داد . بله ... این همکلاسی ما می گفت : که دختره توی وان نشسته بود و به پسره می گفت بیا پشتمو بکش ...! وبعد تر ها آن فیلم را هم دیدم ، حدس می زنید چه فیلمی بود ؟ بله ... یک فیلم هندی به نام " قدرت و ایمان " دیده اید یا نه ؟ البته آن هم وقتی بود که دیگر سینمای هند هیچ جذابیتی برایم نداشت . آن سالها برای ما که نسل بعد از انقلاب بودیم ( البته نطفه ما پیش از انقلاب بسته شده بود ) و هیچ تصوری از عاشقیت که مهمترین مضمون سینماست نداشتیم ، تصویر سیاه و سفید دختری لاغر و ترکه ای و چشم بادامی که از کودکی بزرگ می شد و بعد هم عاشق می شد و یک باره همه جماعت فارسی زبان ان روز ها کوچک و بزرگ عاشقش می شدند و عکس ها و تصاویر رنگی اش اما دست به دست می گشت و روی همه چیزها نقش می بست ! آنقدر جذابیت داشت که همه ملت را پای تلویزیون های اکثرا لامپی و سیاه وسفید بکشاند .. هرچند دوره اش تمام شد و ما بزرگ شدیم و ... اما اوشین همچون مصادیق یک فرهنگ بخشی از خاطرات کودکیمان شد .. انچه که مرا واداشت تا در این باره بنویسم ، ذهنیت عاشقانه حسینا بود که بعد از بیست و اندی سال همچنان عاشق اوشین مانده است ! اوشین که تمام شد ، یکباره ویدیو همچون لشکر مغول از راه رسید و همه چیز را با خودش برد و همه چیز را با خودش آورد و برای نسل من که نامی از گنج قارون و کوچه مردها و قیصر و گوزنها نشنیده بود رنگی ترین دنیای خیالی سیاه و سفید پدرهایمان را به ارمغان آورد ، من گنج قارون و قیصر را دوست می دارم چون هنوز هم هر وقت قیصررا می بینم ، خاطرات جوانی پدرم را توی سینماهای تنگ و تاریک شهر مان مرور می کنم که شاید به تنها چیزی که فکر نمی کرد جوانی قیصر بود که داشت هدر می رفت ! و هیچ وقت به این روزها نمی اندیشید . شعری که می خوانید یک غزل معمولی نیست ! بلکه شاهکاری است از بزرگ شاعر جوان همشهری مان ُ علیرضا بدیع که آنرا به لویس بونوئل اسپانیولی و شاهكار سینمایی اش ويريديانا تقدیم کرده است فیلم ویردیانا ساخته لوئیس بونوئل درباره عقاید مذهبی و اثر آن بر زندگی فرد و جامعه است. ویردیانا دختری ساده دل است که تصمیم می گیرد توبه کرده و خود را وقف کلیسا کند و دیگر با دنیای بیرون از کلیسا قطع رابطه کند.عمویش قبل از مراسم تحلیفش در کلیسا او را به روستای زادگاهش دعوتش میکند و خادمان کلیسا علیرغم میل خودش او را به دیدن عمویش که همیشه او را حمایت مالی کرده است راضی میکنند. عمویش او را به دلیل شباهت زیاد به همسر سابقش دوست دارد و وسایل راحتی او را فراهم میکند و پس از ماجراهایی از ویردیانا خواستگاری میکند و آن دختر بلافاصله واکنش منفی نشان میدهد و بی حال میشود ، در این هنگام عموی او تا سر حد تعرض پیش میرود اما پشیمان میشودو ... از تيغ و ترمه گردآفريد شعر سپيدم، عنان به دست ـ اين بار از كمين به در آمد كمان به دست خلخالهاي ساخته از استخوان به پا شمشيرهاي آختة خون چكان به دست در شيشه كرد خون مرا، آن كه پيش از اين آورده بود قلب مرا با زبان به دست آسان به اين پري نرسيدم، كه گفتهاند: دشوار ميرسد پر هندوستان به دست ........................................................ در تاریکی « چرا اينهمه فرق ميكند تاريكي با تاريكي؟ چرا تاريكي تهِ گور فرق ميكند با تاريكي اتاق؟ ... فرق ميكند با تاريكي تهِ چاه؟ ... فرق ميكند با تاريكي زهدان؟...» ( چاه بابل- رضا قاسمي ) تصویر تاریک می شود ، اما فیلم هنوز ادامه دارد ...! آری این هم جزئی از سینماست ، شاید نمی دانستید ! به باور همگان سینما فقط نور است و تصویر ، و زمینه سیاه تصویر که معمولا در آغاز وپایان فیلم می آید ، فقط برای تیتراژ بکار می رود و البته گاهی فید های طولانی هم در برخی آثار سینمایی دیده می شود ، شاید کمتر کسی به اهمیت سیاهی ، سکوت و تاریکی در سینما اندیشیده باشد ، همان گونه که غالبا مقوله صدا را در سینما کم اهمیت می شمارند ... فیلم دایره ساخته جعفر پناهی فیلمساز با سابقه کشورمان و همچنین فیلم سلطان ساخته مسعود کیمیایی هر دو با یک زمینه سیاه طولانی تصویر آغاز می شوند که در هیچکدام هدف از این سیاهی پرداختن به تیتراژ آغازین نیست ، بلکه چیز دیگری است ، در دایره روی زمینه سیاه تصویر صدای ناله های دردناک زنی شنیده می شود و به تدریج شدیدتر می شود . معلوم می شود که زن به شدت درد می کشد ، اما این درد چیست ؟ بعد از زمانی نسبتا طولانی درد زن متوقف می شود و تصویر روی پنجره ای کوچک اما بسته ، باز می شود و چند لحظه بعد پنجره باز شده و چهره سفید پوش زنی جوان پدیدار می گردد که رو به دوربین می گوید : " مبارک باشه ، بچه تون دختره ! " اما این سکانس چه مفهومی دارد ؟ بهانه ای برای پرداختن به درد های جامعه ای که در آن زن در سیاهی و تیرگی متولد می شود ...! در سلطان که به نوعی باز سازی دوباره رضا موتوری است ، فریبرز عرب نیا در یکی از بهترین نقش های سینمایی اش روی زمینه سیاه تصویر با یک تک گویی طولاتی از جنس سینمای کیمیایی خبر از سیاهی های جامعه ای می دهد که خود نیز از مسببان آن است ! فیلم طعم گیلاس شاهکار عباس کیارستمی برنده نخل طلای کن ، در این زمینه صحنه تاریکی بی نظیری دارد ؛ بالاخره همایون ارشادی کسی را که می خواست یافت ! او تمام طول فیلم در پی کسی بود که بیاید و پس از خودکشی اش چند بیل خاک روی جنازه اش ، بیرون شهر توی قبری که قبلا کنده بود ، بریزد ! و بعد در حالیکه شب شده بود، با خیال راحت رفت توی قبر دراز کشید و سیگاری آتش زد ! و بعد سعی کرد بخوابد یا خود کشی کند ؟! مهم نیست . ما یک زمان طولانی توی تاریکی و سکوت به قاب سیاه تصویر خیره می شویم .. انگار کیارستمی هم خوابش برده است ! نه...این یکی از بی نظیر ترین سکانس های تاریخ سینماست ! بالاخره بعد از دقایقی که به بلندی یک شب است تصویر روشن می شود ... صبح شده است و از همایون ارشادی خبری نیست ، اما در دور دست یک پادگان نظامی دیده می شود که سربازانش با شور هرچه بیشتر پای می کوبند ! چرا اينهمه فرق ميكند تاريكي با تاريكي...؟! محمد تراب بیگی از دریچه سینما به دریچه دل ؛ یک پنجره برای من کافی است ! محمد تراب بیگی تاثیر مستقیم و انکار ناپذیر ادبیات بر سینما بر هیچ کس پوشیده نیست و بار ها در باره آن قلمفرسایی شده است اما به اعتقاد من در کنار تاثیر پذیری سینما از ادبیات این نکته هم نباید از یاد برود که سینما هم تاثیر متقابلی روی ادبیات معاصر داشته است ، هر چند شاید خیلی ها این را نپذیرند ! برای کسانی که سعی می کنند همه چیز شان را از زاویه سینما ببینند ، اگر کمی ادبیات هم چاشنی کارشان باشد ، آنوقت شعر های زیادی به چشمشان خواهد خورد که انگار از پشت دوربین سروده شده است . باز هم شاید خیلی ها نپذیرند ! سینما دریچه است ، پنجره ای به سوی همه چیز ! و این پنجره همچون قابی روشن از یک تصویر نیز کاربرد زیادی بین شاعران معاصر دارد ، اشعاری فراوان می توان یافت که به نظر می رسد ، سراینده اش هنگام نشستن پشت پنجره سروده است ؛ " من به اندازه یک ابر دلم می گیرد وقتی از پنجره می بینم حوری - دختر بالغ همسایه – پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند " ( اولین باری که این شعر سهراب را خواندم تازه پشت لبم سبز شده بود و خانه ما نه پنجره ای داشت که رو به حیاط همسایه باشد و نه نام دختر همسایه مان حوری بود و نه اصلا درخت نارونی آن طرفها پیدایش می شد . اما هر چه هست ، بد جوری روی من تاثیر گذاشته است که گرچه سالهاست از آن روزها می گذرد ، اما هر وقت می خواهم سهراب ر ا تصور کنم پشت پنجره ای می بینمش که ایستاده است و همچنان که دلش گرفته است نه به دختر همسایه که به کمیاب ترین نارون روی زمین خیره شده است ! ) " به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم . در چارراه فصول در چارچوب شکسته پنجره ای که آسمان ابر آلوده را قابی کهنه می گیرد " ( شکی نیست که شاملو هنگام سرودن این شعر سخت اندوهناک بوده باشد ، شاید داغ مرگ فروغ تکاندهنده ترین حادثه ان زمان بوده است که شاملو را با قلبی شکسته پای پنجره کشانده است تا زیباترین مرثیه سپید ابیات ایران را بسراید . با این همه من همچنان تاثیر سینما را بر شاملو در این شعر غیر قابل انکار می دانم ... هر چند شاید خیلی ها نپذیرند ! ) " یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که چون حلقه چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد یک پنجره برای من کافی است " ( فروغ فرخزاد ، می دانید که ؛ فیلم "خانه سیاه است " را ساخته است و خوب می داند که سینما پنجره ایست برای دیدن ، و عجیب اینکه تقریبا تمام تئوری پردازان سینما نسبت به اهمیت صدا در سینما اتفاق نظر دارند ، برخی حتی پا را فراتر گذاشته و صدا را مهمتر از تصویر می دانند و فروغ هم به اندازه تصویر یک پنجره برای شنیدن می گشاید . ) " نه ... نه به خانه من ، آن ناشناس چتر به دست رفت به خانه همسایه من ! " ( چقدر من این شعر هایکو را که اندره تارکوفسکی فیلمساز روسی از آن یاد کرده است ، دوست می دارم .مفهوم این شعر کوتاه در یک کلمه حسرت است و دیگر هیچ ، گرچه هیچ نامی از پنجره برده نشده است اما کاملا ملموس است که شاعر ژاپنی پشت پنجره خانه اش ایستاده است که آن ناشناس را می بیند ، هوا گرفته و بارانی است . مهمترین چیز این شعر احساس شاعر بی نواست که نه از روی کینه و حسد که با اندوه و حسرت رفتنش را به خانه همسایه به نظاره نشسته است . تصویر کوچه خیس باران خورده از پشت پنجره و رهگذران ناشناس چتر به دست چقدر در سینما تکرار شده باشد ، خوب است ؟ ) " ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده ...! نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است ! " ( وقتی قرار است صحبت پنجره بشود ، حیفم می آید حرفی از " دریچه " م. امید به میان نیاید ! اینجا پنجره نه به عنوان یک مدیوم و قاب در سینما مطرح است ، که همچون نمای نقطه نظر (P.O.V) نقش آفرینی می کند. و وقتی می گوید ؛ " هر روز سلام و پرسش و خنده ... " دیگر چیزی برای گفتن باقی نمی ماند و مصرع پایانی شعر است که با بزنگاه داستانی اش همچون پتکی بر سر مخاطب فرود می آید ! و بالاخره این همه سینماست ، هر چند خیلی ها نپذیرند ! ) یادداشتی بر فیلم کنعان ساخته مانی حقیقی به بهانه اکران در سینما شهر فیروزه نیشابور حکایت آن گاو کنار جاده ! به بهانه نوشتن نقد فیلم راهی سینما می شویم ، غافل از انکه امروز شنبه است و بلیط سینما نیمه بها و سالن نسبتا شلوغ و ... که فیلم شروع می شود و چهره درشت ترانه علیدوستی که به دوربین خیره شده است ، تعدادی از تماشاگران جوان مذکر که از سر بیکاری به سینما آمده اند را به وجد می آورد و صدای سوت و هم همه در سالن می پیچد، به همه اینها صدای خش خش بسته های چیپس و پفک را هم اضافه کنید که به تنهایی برای نشنیدن صدای نسبتا ضعیف فیلم کافی است ! بگذریم ...! نیم ساعتی طول می کشد که متوجه موضوع فیلم بشویم، مینا ( ترانه علیدوستی) و مرتضی ( محمد رضا فروتن) زن و شوهری هستند به ظاهر خوشبخت و از طبقه مرفه جامعه ، خوب طبیعتاً باید مطابق خیلی از فیلم های ایرانی مشکلات خاص خودشان را هم داشته باشند و انگار مرتضی با آن موهای سفید و جو گندمی اش باید خیلی مسن تر از همسرش باشد . مرتضی مهندس معمار و برج ساز موفقی است که با شرکایش خانه های مردم فقیر و بیچاره را بر سرشان خراب کرده و آنقدر آلوده این کار کثیف شده که به کلی همسرش مینا را فراموش کرده است و این بهانه خوبی است برای مینا که بورسیه کشور کانادا را بگیرد و برای ادامه تحصیل از مرتضی جدا شده و به خارج برود، ( ملاحظه می فرمایید که تا اینجای قصه هیچ چیز تازه ای نصیبمان نشده است!) از اینجا به بعد فیلم با ارائه یک تعلیق ( جواب مثبت آزمایش بارداری) می کوشد تلنگری در ذهن مخاطب ایجاد نماید ، غافل از اینکه رابطه این زن و شوهر از ابتدای فیلم آنقدر خشک و رسمی و تصنعی بوده است که آگاهی از آن هیچ تاثیری روی تماشاگر ندارد . کارگردان با تصور اینکه موضوع جذاب و فوق العاده ای را به تصویر کشیده است ، سعی می کند با افشای تدریجی داشته هایش را به آرامی رو کند که این اتفاق می افتد و آذر ( افسانه بایگان) و علی ( بهرام رادان) یکی پس از دیگری وارد قصه می شوند. آذر خواهر مینا پس از بیست سال پناهندگی آلمان به ایران بازگشته است، در حالی که قصه خودکشی هم داشته است و علی دوست مرتضی، دریا دل و شیدا که ظاهراً تنها شخصیت فیلم است که هیچ تغییری نکرده و نمایش درشت چهره اش یکباره سالن را به هم می ریزد ! مرتضی شرط حضور خود در دادگاه را سفر به شمال و دیدن مادرش اعلام می کند، با این بهانه که بتواند مینا را از گرفتن طلاق و رفتن به کانادا منصرف نماید.بالاخره با رفتن مرتضی و مینا به شمال طبیعی است که آذر و علی تنها مانده و به بهانه یافتن خانه دوست قدیمی آذر که آدرسش را درشهر درندشت تهران از درختی و پنجره هایی لوزی شکل می یابند ! با یکدیگر همراه شده و با وجود اختلاف سنی زیاد دلبسته هم خواهند شد ! و در اینجا برای اولین بار از زبان علی اطلاعات بیشتری از زندگی شخصیت ها می گیریم که مرتضی قبلاً استاد معماری دانشگاه بوده و مینا و علی شاگردانش ، که مرتضی با ازداج با مینا دانشگاه را رها کرده و وارد ساخت و ساز و اینجور چیزها شده است و علی هم که درسش را نیمه تمام رها و با وانت قرمز در کنعان به نظر می رسد که آذر آیینه تمام نمای آتیه مینا باشد و علی وجه معنوی و خوب مرتضی است که تجملات و زد و بند های برج سازی او را از شخصیت اصلی اش دور کرده است. زیباترین و کلیدی ترین سکانس فیلم صحنه بازگشت مرتضی و مینا از سفر شمال است ، درجاده ای مه آلود و مرتضی که تصور می کند کسی را زیر گرفته است از اتومبیل خارج شده و لحظه ای بعد با دستان خون آلود بر می گردد و ما میبینیم که او گاوی را کنار جاده زیر گرفته است و بهانه خوبی است تا مینا تکه ای از لباسش را که پیشتر پاره شدنش را دیده بودیم به درختی مقدس گره بزند و ...بهترین سکانس فیلم است و ای کاش مانی حقیقی به جای پرداختن به کلیشه ها به زوایای دیگر این قصه می پرداخت که یقیناً می توانست قصه ای زیبا و بدیع خلق نماید . با نگاهی به فیلم کوتاه « جای دوست، جای دشمن » ساخته الهام حسین زاده برگرفته از داستان "انتری که لوطیش مرده بود " نوشته صادق چوبک . کم پیش می آیدکه فیلمسازی در سینمای کوتاه ایران سراغ داستان های کوتاه نویسندگان مشهور برود، گرچه برخی از همین شاهکارهای کوتاه ادبی در سینمای بلند ایران اقتباس شده است. آثاری چون داش آکل هدایت یا واهمه های بی نام و نشان غلامحسین ساعدی. انتری که لوطیش مرده بود همچون دیگر آثار صادق چوبک با وجودی که نگاهی ناتورالیستی دارد. اما سرشار از اندیشه های انسانی است و البته این نیز به زیبایی در فیلم بازتاب دارد. داستان چوبک با مرگ لوطی، دم صبحی در دشتی سرخ زیر درختان بلوط آغاز می شود و بعد وارد درگیری های ذهنی و کشمکش های درونی مخمل موجودی مسخ شده که نه آدم آدم است و نه میمون میمون می شود! و همراه با نگرشی تلخکامانه به هستی، در حالیکه با مرگ لوطی اش دیگر جایی در دنیای آدمها ندارد و خسته و درمانده و بیم خورده و غمگین به سرنوشت مختوم خویش چشم دوخته است، پایان می یابد. اما فیلم « جای دوست، جای دشمن» با بساط معرکه ای که لوطی و میمون دست آموزش به راه انداخته اند، آغاز می شود و میمون که شباهت غریبی به انسان دارد، فرمانبردار و مطیع، گوش به زنگ لوطی است و هرچه لوطی بخواهد برایش می کند و جای دوست و دشمن را نشانش می دهد و پس از سپری کردن شبی در کوره پزخانه ای متروک و نه در کنده درخت بلوطی مرده! خود را آزاد و رها می یابد، رهایی که با مرگ لوطی نصیبش شده است. و بعد در پی آزادی و در سودای تجربه ای دیگر از جهان سفری ادیسه وار آغاز می کند، آنهم با زنجیری آهنی که همچون شکل دیگری از تقدیر در پی اش کشیده می شود. سفری چنان پر خطر که مجابش می کند، دوباره برگردد و در دایره تقدیر همراه با لوطی دیگر، جای دوست و جای دشمن را نشان مردم دهد! همانگونه که از متن اثر چوبک برداشت می شود علاوه بر تلقی ناتورالیستی که در خدمت توصیف سیاهی های جامعه و آدم ها است به مفاهیم سیاسی نیز اشاره دارد و این برداشت سیاسی را حتی یکبار جلال آل احمد در مقاله ای آورده است که انتری که لوطیش مرده بود را با وضع انگلوفیل هایی که با رفتن انگلیسی ها یتیم شده اند مقایسه می کند. فیلم الهام حسین زاده نیز دارای چندین لایه است، از مضمون فلسفی تقدیر گرایانه هستی و جبر زمانه گرفته تا ارجاعات اجتماعی، سیاسی، و حتی سینمایی. کارگردان مضامین داستان چوبک را استادانه، ظریف و دلنشین به تصویر می کشد و با اینکه در فیلم نه از درختان بلوط کهن خبری است و نه از دشتی که با پهن شدن آفتاب تویش، به رنگ مس گداخته در آمده است و نه اثری از زغال کش های تبر به دستی است که تیغه تبرشان زیر نور خورشید می درخشد و... اما وفاداری شگرفی به ساختار اصلی قصه دارد همراه با نشانه هایی بدیع همچون حرکت مورچه در کف دست بی جان لوطی یا هجویه ای تلخ و دردآور، جایی که میمون از هراس انسان ها به حیوانات دیگر پناه می برد. اما گوسفندان از پی اش می گریزند و سگ ها در پی اش می دوند... چگونه یا د گرفتم از نگرانی دست بردارم و به سینما ی ایران عشق بورزم!
این روز ها که سینمای ایران پر شده است از دلداده و دلشکسته و چارچنگولی و عباس کیارستمی در محدوده ی شخصی ترین ایده های سینمایی اش . ستاره های مونث سینمای ایران را جلوی دوربینش به گریه می اندازد و اسمش را شیرین می گذارد و بعد هم صدای همه در می آید که کیارستمی که شورش درآورده است دیگر . فکر می کنم وضعیت سینما هنوز زیاد نگران کننده نیست!
این روزها که تصور عامه مردم از قاب نقره ای تصویر احیاناً زیبای یوزارسیف جوان است وتعبیر خواب های متعددش که اینک به جاهای دیگر هم سرایت کرده است و تلویزیون ملی وقت و بی وقت فیلم های درجه پنج هالیودی را پخش می کند و فیلمسازان نسل جدید شروع به کپی برداری می کنند، باز هم فکر می کنم که زیاد نگران کننده نیست! این روزها که گلشیفته سینمای ایران هم بازی دی کاپریوی تایتانیک شده است و بعضی ها که احیاناً در عمرشان فیلم زبان اصلی ندیده اند رفته اند و با زحمت کپی بدون کیفیت فیلم مجموعه دروغ ها را گیرآورده و در طول دو ساعت دنبال چند دقیقه بازی گلشیفته فراهانی گشته اند برای من خیلی جای نگرانی ندارد، یعنی زیاد نگران کننده نیست ! این روزها که بزرگترهای سینمای ایران دیگر دل و دماغ فیلم ساختن ندارند و جوانترهای سینما ایده های جسورانه و البته ناپخته ی خود را جلو دوربین می برند و پس از نمایش در یک جشنواره خارجی انتظار دارند که فیلم نامتعارف و ضد دینی و اخلاقی شان درشرایط موجود اجازه ی پخش هم بگیرد( واقعا چه رویی دارند؟) ، فکر می کنم زیاد نگران کننده نیست ! این روز ها که دیگر سینمای ایران را در خارج از مرز ها تحویل نمی گیرند ولی تصاویر ریل های طولانی قطار و جاده های بلند و کودکان همچنان تکرار می شود و دختران مخملباف همچنان فیلمهای پدرشان را می سازند ، فکر می کنم هنوز هم وضعیت سینمای ما زیاد نگران کننده نیست! و بالاخره این روزها که بحث و مناظره درباره سینمای ایران به شدت زیاد شده است و خیلی ها به شدت نگران سینمای ایران اند و خیلی ها در پی مراسم ختم و هفت و ... من فکر می کنم که اوضاع زیاد نگران کننده نیست، چون خواب دیده ام و کور شوم اگر دروغ بگویم!
من هرگز
خفته ست روی لبانم.
ترانه یی
که نخواهم سرود من هرگز.
بالای پیچک
کرم شب تابی بود
و ماه نیش می زد
با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه یی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه یی پُر از لب ها
و را ههای دوردست،
ترانه ی ساعات گمشده
در سایه های تار،
ترانه ی ستاره های زنده
بر روز جاودان.
فرارو - مهدی تراب بیگی : براي ديدن آخرين فيلم داريوش مهرجويي قصد عزيمت به سينما صحرا مي كنم. از آنجا كه روي بليط جشنواره نوشته شده "15 دقيقه قبل از شروع نمايش در سالن حضور داشته باشيد و عدم حضور در زمان مذكور منجر به ابطال بليط مي گردد"، سعي مي كنم خودم را زودتر به سينما برسانم. البته بعدا متوجه مي شوم كه نبايد اين اخطار را جدي مي گرفتم.
به هر حال پس از 45 دقيقه انتظار در سالن ساعت 19:55 درب هاي سالن را باز مي كنند. با ازدحام موجود تقريبا مي توان مطمئن بود كه فيلم سر وقت آغاز نخواهد شد. پس از سي دوره برگزاري جشنواره فيلم فجر ديگر بايد مطمئن شد كه اين تاخير و بي نظمي در نمايش فيلم يكي از ضعف هاي مديريت برگزاري جشنواره نيست، بلكه يكي از ويژگي هاي بارز جشنواره است كه آن را از ديگر جشنواره هاي فيلم خارجي جدا و متفاوت نشان مي دهد!
وارد طبقه دوم سينما كه مي شوم به دنبال نشانه اي مي گردم تا رديف و صندلي ام را پيدا كنم كه خيلي زود متوجه مي شوم اصلا شماره رديف و صندلي اي در سينما وجود ندارد؛ پس سعي مي كنم به سرعت خودم را روي نزديك ترين صندلي بياندازم.
ساعت 20:15 دقيقه است و كماكان جمعيت در حال ورود به سالن هستند. خانمي كه به تازگي وارد سالن شده و رديف پشت سر من مي نشيند با همراه خود از دعوايي كه جلوي درب ورودي سينما صورت گرفته صحبت مي كند. علت دعوا را مي پرسم؛ مي گويد: خيل عظيمي از مردم در حالي كه بليط هم دارند پشت در مانده اند و مسئولين مي گويند ديگر جا نيست. در حال گفتگو با او هستم كه تيزر ويژه جشنواره پخش مي شود. داخل سالن آنقدر همهمه است كه ابتدا تصور كردم تيزر را به صورت صامت ساخته اند!
با حضور بيشتر مردم، هواي داخل سالن هم گرم تر مي شود. بالاخره با 25 دقيقه تاخير فيلم شروع مي شود، اما هنوز هم مردم در حال ورود به سالن هستند. ديگر هيچ جايي براي نشستن نيست و حتي سكوهاي سالن هم پر شده است.
داستان فيلم درباره تحول شخصيتي يك عكاس است كه تلاش دارد با پاكيزگي محيط اطراف، به تطهير روح و روان خود بپردازد. حامد آبان (حامد بهداد) عكاس و روزنامه نگاري است كه با پسرش زندگي مي كند. همسر او (ليلا حاتمي) بدليل حل يك مسئله بسيار مشكل رياضي توانسته بورس يكي از دانشگاههاي معتبر در سوئد را دريافت كند و به عنوان محقق و استاد دانشگاه در آنجا مشغول شود. حامد با خواندن كتابي متحول مي شود و در حالي كه تا قبل از آن به پاكيزگي محيط اطراف خود اهميت نمي داد، اين مسئله چنان برايش مهم مي شود كه حرفه اش را رها كرده و به عنوان نظافتچي خيابان در شهرداري استخدام مي شود. اشتياق حامد به كار جديدش به زودي او را به فردي مشهور تبديل مي كند تا اينكه همسرش به ايران باز مي گردد و ...
اين سال ها ديگر خيلي ها انتظار ديدن يك شاهكار را از مهرجويي ندارند و عجيب است كه انگار اين كارگردان صاحب نام و بزرگ نيز آگاهانه در اين مسير گام بر مي دارد. پس از "طهران: روزهاي آشنايي" كه دو گونه واكنش را در بر داشت و عده اي در حمايت از فيلم آن را بهترين اثر جشنواره خواندند و عده اي ديگر با برشمردن اشكالات اساسي فيلم معتقد بودند مهرجويي در اين برهه از دوران حرفه اي اش مطلقا سينما را جدي نمي گيرد، نمايش آسمان محبوب تقريبا عقلاي دسته اول را هم به نتيجه افراد دسته دوم رساند. و حال نارنجي پوش كه در يك جمله مي توان آن را چنين توصيف كرد: فيلمي كه به هيچ وجه در حد و اندازه هاي كارگردانش نيست.
نارنجي پوش فيلمي شعاري است و البته سعي نكرده شعار و پيام خود را در قالب داستاني قوي و به صورتي مستتر نشان دهد. حفظ و توجه به نظافت و پاكيزگي موضوعي است كه مهرجويي سعي كرده در قالبي تقريبا طنزگونه آن را به تصوير بكشد اما هيچ سليقه اي در اين كار به خرج نداده و به دادن پيام هاي اخلاقي و اجتماعي گل درشت در اين باره بسنده مي كند. در اين بين به نظر مي رسد مهرجويي با عطف توجه به نظافت و پاكيزگي خواستار گذار سنت به مدرنيته نيز مي شود. اگر نگوييم مهرجويي در نارنجي پوش به تمسخر سنت مي پردازد (درحالي كه نشانه هاي بسياري مبني بر تاييد اين گزاره در فيلم وجود دارد كه در ادامه خواهد آمد) او كثيفي را ويژگي سنت و پاكيزگي را خصيصه مدرنيته نشان مي دهد.
در اوايل فيلم مي بينيم حامد كه با خواند كتابي تحول روحي يافته به دور ريختن وسايل قديمي همچون راديوي قديمي پدرش و يا "يويو" اسباب بازي سنتي دوران كودكي مي پردازد. او با تحول روحي و علاقه مند شدن به تميزي و پاكيزگي به مردي امروزي تبديل مي شود كه پيتزا مي خورد و رقص تكنو مي كند. از آن طرف مهرجويي، پلشتي و كثيفي را در زورخانه و در ميان ورزشكاران باستاني نشان مي دهد و ورزشكار باستاني را با چهره اي مضحك و خنده دار به تصوير مي كشد. در سكانسي ديگر خانواده اي سنتي كه به پارك آمده اند، آبگوشت مي خورند و ظاهر و رفتاري ديروزي و قديمي دارند، به آلوده كردن محيط زيست خود مي پردازند.
نارنجي پوش به لحاظ منطق روايي نيز ناموفق است. از آنجا كه فيلم كاملا در ژانر كمدي نمي گنجد، باور تحول روحي در شخصيت اول فيلم به گونه اي كه باعث تغيير شغلش شود كمي سخت است. همچنين شخصيت پردازي ها ضعيف است. بهداد همچون هميشه اغراق آميز و تكراري است. ليلا حاتمي كه نقش يك نابغه رياضي و استاد دانشگاه را در فيلم دارد به قدري عصبي است كه نمي شود با او صحبت كرد. به رفتار او در روز تولد پسرش، در دادگاه و اصولا در تمامي سكانس هايي كه بازي كرده نگاه كنيد. چرا بايد يك نابغه و استاد دانشگاه تا اين حد عصبي باشد؟! ضمن آنكه در آخر معلوم نمي شود او چطور و به چه دليل از خواسته خود كوتاه مي آيد.
در مجموع نارنجي پوش فيلمي است كه خود را فداي شعار و پيام گل درشتش كرده است. كاش مهرجويي اجازه مي داد نارنجي پوش را ديگران بسازند و خود به ساختن "گاو" و يا "هامون" مي پرداخت. البته ما به "علي سنتوري" ساختن او هم راضي هستيم.
پي نوشت: اواسط فيلم چند نفري قصد ترك سالن را دارند البته من مطمئن نيستم به خاطر فيلم است يا بدليل تهويه سالن!
فرارو-مهدی تراب بیگی
روزهای نخست سیامین جشنواره فیلم فجر است، جشنوارهای که به قول معاونت سینمایی مثل بستههای شانسی دوران کودکی است و به قول دبیر جشنواره مثل باغی شده که در آن علاوه بر میوههای خوشمزه و خوشرنگ، میوههایی بدمزه و تلخ نیز وجود دارد و جشنواره فجر امسال به خیلی چیزهای دیگری هم شبیه است، مثلا درست مثل یکی از فیلمهای روز اول جشنواره است: عنوانی فریبنده، رنگ و لعابی تند و خیلی چیزهای دیگر تا یک عاشقانه من درآوردی را رقم بزند!
«یک عاشقانه ساده» عنوان غلطانداز یکی از فیلمهای بخش مسابقه است، فیلمی که سعی میکند به هر قیمتی سادگی دلپذیری داشته باشد ولی آشکارا دچار وارونگی شده، مثلا فضای رئال روستایی که به سادگی کاشتن دوربین میتواند لحن ساده یک اثر را تضمین کند با دستکاری نمایشگرانهای به خلاف خودش تبدیل میشود.
از لباسهای رنگ به رنگ و دسترنج طراح مد و لباس که بر تن ستاره فیلم میبینیم و به هیچ منطق جغرافیایی وفادار نیست، گرفته تا خانههای به شدت دستکاری شده فیلم که به تناقضهای آشکاری هم منجر میشود مثلا در مطبخ یکی از خانههای مثلا روستایی فیلم در آن واحد اجاقی به شکلی بدوی با آتش میسوزد و در دیگری شعله اجاق گاز خودنمایی میکند، لباسهای عهد تیرکمون میرزا تن اهالی میبینیم و در دستانشان اسکناسهای مچاله بیست تومانی و در عین حال بربام خانههای آبادی، سپیدی نقرهای ایزوگامهای امروزی میدرخشد و...
همین حفرههای آشکار به سادگی مخاطب را به خود جشنوارهای ارجاع میدهد که این فیلم در بخش مسابقه آن شرکت دارد، مثلا «سیامین» جشنواره که در خودش نوعی از پختگی و قوام دارد اما بر خلاف نام بامسمایش از معنا تهیاست و از همان آغاز، فیلمهای ضعیف و نیمبند به نمایش میگذارد و حتی برای داغ شدن تنورش به پخش مستقیم فوتبال هم متوسل میشود.
در روز گشایش جشنواره، دستاندرکاران جشنواره در حرکتی نمادین کوچهای به نام انقلاب راه میاندازند تا به سبک و سیاق فرشهای قرمز هالیوودی بازیگران رنگارنگ از روی آن عبور کنند و از قضا به درستی یادآور سکانس افتتاحیه همین فیلم «یک عاشقانه ساده» هم هست که در آن شاهد رقصی عجیب و مندرآوردی اهالی هستیم که نه به لباسهایشان میخورد و نه به ریتم موزیکی که پخش میشود و نه به دیوار گلی خانههای ابیانه...
و اما بار داستان «یک عاشقانه ساده» به وزن و اعتبار یک اسام اس عاشقانه هم نمیرسد، داستانی که بیوقفه دست و پا میزند ولی پیش نمیرود که نمیرود: گندم«مهناز افشار» و علی «مصطفی زمانی» از کودکی خاطر هم را میخواهند و حال سالها گذشته و مانعی به نام پسر کدخدا «مهران احمدفر» سربرآورده که خاطرخواه دوآتشه گندم خانم است و در نهایت میدان را خالی میکند، نه ظرافتی نه سادگی پیچیدهای!
معمول است که در ملودرامهای عاشقانه، داستان را کنش و اشتیاق عاشق و معشوق فیلم پیش میبرد و حضور شخص سوم در مقام رقیب به تنش و اصطکاک داستان دامن میزند، اما در این عاشقانه ساده با یک زوج عاشق پیشه طرفیم که جز تکرار دیالوگهای تخت و آبکی حرف تازهای ندارند و دیدارهایشان که قرار است مثلا در فضای حرمان زدهی یک روستا مشمول اصل پنهان کاری باشد و حتی در دیالوگها هم ترس از برملا شدن و بلوا شدن آن بازگو میشود اما در عمل این دیدارهای مثلا پنهانی چنان به سادگی آب خوردن صورت میپذیرد که مخاطبی که در عمرش روستایی ندیده آنجا را در حال و هوای ونیز، شهر عشاق تصور میکند، به هر حال از هرچه بگذریم فیلم داستان یک عاشقانه ساده است.
و اما در مورد نیروی بازدارنده فیلم، پسر کدخدا که مثلا قرار است در برابر نیروی موافق آن نقش باد مخالف را ایفا کند به توان یک نسیم ملایم روستایی هم کاری از دستش ساخته نیست و عجیب اینکه همین باد ملایم در برابر ضعف مفرط قهرمانهای فیلم ناگهان به طوفانی بدل میشود که پایان فیلم را هم رقم میزند.
پسر کدخدا که چهار سال تمام با سماجت منتظر پاسخ مثبت گندم است ناگهان در شبی بارانی! متحول میشود و گندم را آزاد میگذارد که پیدلش را بگیرد و به وصال علی درآید درست همان شبی که علی هم که بعد از آن همه انفعال برای از میان برداشتن رقیب دست به هفتتیر! برده با دست بخشنده همین رقیب بیخیال انتقام میشود تا همه چیز ختم به خیر شود، به هر حال از هرچه بگذریم فیلم داستان یک عاشقانه ساده است.
تا صبح میتوان درمورد حفرههای ریز و درشت فیلم حرف زد و نوشت، فیلمی بیمایه که حتی عنوان کارگردانش هم مخاطب را غافلگیر میکند، از سامان مقدم که در کارنامهاش «کافه ستاره»، «مکث» و حتی «پارتی» دارد این یک عاشقانه ساده واقعا به او نمیآید.
میگویند عنوان «یک عاشقانه ساده» در ابتدا باگت نام داشته و در روزهای آغاز فیلمبرداری بهعنوان کمدی رمانتیک روستایی نامبرده میشد ولی گویا در مرحله فیلمبرداری، فیلم تغییر ژانر داده و لایه کمدی زیر سایه درام! اثر قرار گرفته است.
میگویند فيلم براي جشنواره سال گذشته در حال فيلمبرداري بود اما خراب شدن آب و هوا در ابيانه فيلمبرداري را متوقف كرد و گروه به تهران بازگشتند و فيلم به جشنواره بيست و نهم نرسيد، اما با ادامه فيلمبرداري تا اواخر فروردين فيلم خيلي زود براي حضور در جشنواره سي ام آماده نمايش شد.
هنوز جشنواره سیام روزهای نخستاش را تجربه میکند و مانده به اختتامیه برسد و دور از انصاف است از همین حالا پایانی مثل پایان همین «یک عاشقانه ساده» برای آن پیشبینی کرد، هرچند که آغازش مثل همین فیلم باشد!
فرارو آغاز «یه حبه قند»، اشارهای هم به نمای افتتاحیه فیلم قبلی میرکریمی دارد، «در به همین سادگی» بیمقدمه زنی را می بینیم که غریبانه رو به چشمانداز شهری شلوغ ایستاده و چادرش در باد تکان میخورد و با همین افتتاحیه به شکلی اختصاصی وارد زندگی خصوصی شخصیت اصلی فیلم میشویم در حالی که در «یه حبه قند» این توجه و دقت، در شمار بالایی از شخصیتها تقسیم شده که همین حالت خلق موقعیت و اجرای ایدهها را به مراتب دشوارتر میکند.
در «یه حبه قند» با اینکه سعی شده چیدمان سادهی داستانکها، شخصیتها و در مجموع موقعیتهای ریز و درشت به خلق فضایی ساده و صمیمی منتهی شود اما به نظر میرسد تکلفی زیرپوستی در فیلم خودنمایی میکند که به شکلی استعاری به همان قالیچهی اول فیلم برمیگردد.
صرف نظر از اینکه قالیچهی مذکور میتواند نشانهی صریحی از فرهنگ ایرانی باشد، خود فعل پهن کردن قالیچه روی بام خانه، بهانهای خالی از منطق است که تنها در راستای نمایش رنگ و لعاب غلیظی قرار دارد که قرار است در کلیت فیلم شاهدش باشیم و گویا این قالیچه صرفا برای به نمایش گذاشتن روی بام خانه پهن شده که میتوان ردپایی کم رنگی از تظاهر را در آن احساس کرد.
اصلا میتوان ساختار و فرم «یه حبه قند» را هم به همان قالیچهای تشبیه کرد که رو به مخاطب پهن میشود تا نقش و نگار -نه تنها نگار جواهریان- فیلم را به رخ مخاطب بکشد تا لحظاتی شبیه به خود زندگی رقم بزند، یک زندگی کاملا ایرانی-اسلامی.
سینما با تمام ظرفیتهای کشف شده و نشدهاش قادر نیست لحظاتی شبیه به نفس خود زندگی را بازتولید کند، چرا که ناگفته پیداست که زندگی در عین سادگی ابعاد هزار تویی درخودش دارد که به هیچ صراطی روی پردهی نقرهای مستقیم نیست و هیچ کارگردانی- هر اندازه توانگر- نمیتواند زندگی را به قاب بکشد و تنها میتواند زندگی تجربه شده را به تجربه سینمایی بدل کند.
تجربه جدیدی که میرکریمی در «یه حبه قند» به کار گرفته نوعی خطر کردن به حساب میآید، فیلم به قواعد کلاسیک و امتحان پس داده توجهی نمیکند، نه به نظرگاه شخصیت محوری، نه به خط داستانی و نه منطق روایت و خیلی قواعد ابتدایی دیگر، در حقیقت «یه حبه قند» از همهی این مسلمات سینمای مرسوم و مثلا گیشه به نفع خلق فضا عبور میکند تا مخاطب را در تجربه جدیدی از تماشای فیلم قرار دهد.
مخاطب در نظر اول مغلوب و مرعوب حس و حال نوستالژیکی میشود که ناخواسته وارد کار شده، حتی با وجود گوشی آیفون –که آشکارا نشانه فرهنگ وارداتی است- خیال ناهشیار مخاطب به سالهای دوری پرتاب میشود که هنوز مناسبات سادهای در میان افراد برقرار بود و صفای باطن آدمها به وضوح سیب و هندوانهای میرسید که در آب حوض فیلم شناور شد.
از طرفی میتوان ساختار «یه حبه قند» را به همان حوض آبی ارتباط داد که در خود فیلم هم وجود دارد، به نظرمیرسد سعی شده دیدگاه دوربین و به طور کلی میزانسن فیلم در محیطی ساده و زلال شناور شود تا همه چیز یک زندگی سنتی به شکلی عادلانه به چشم آید و با این هدف از کلیاتی مثل عروسی و مرگ تا جزئیات ریز و درشت فیلم، از ترکیب لهجهها و تیپ شخصیتها تا موقعیتهای خالهزنکی همه توی حوض پر آب فیلم ریخته میشوند تا مخاطب در تجربهای تازه در تماشای فیلم غرقه شود.
نظرگاه دانای کل مثل جریان هوایی ملایم از شخصیتی به شخصیتی دیگر از اتاقی به اتاق دیگر و از خرده داستانی به خرده داستانی دیگر در حال حرکت است تا فقدان خط داستانی و منطق روایت را جبران کند، این ترفند دشوار در برخی موقعیتها از دست خارج شده و گاهی با حالتی سهل و ممتنع به کار آمده است.
با تمام اینها «یه حبه قند» تجربهی بلندپروازانه و در عین حال صعود قابل توجهی در کارنامهی سینمای میرکریمی به حساب میآید، در سینمای میرکریمی- چرا که نه، میرکریمی نشان داده که صاحب سبک است- قرار نیست قصه پررنگتر از فضا به چشم بیاید، قرار نیست شخصیتی برجستهتر از بقیه کارکترها باشد، قرار نیست کلیت کار جزئیات فیلم را زیر سایه ببرد و در عین حال قرار نیست این جزئیات به تنهایی خودنمایی کنند.
در این که «یه حبه قند» با روایت شناورش، ظرفیت تازهای به سینمای ایران افزوده است جای شک و تردیدی نیست اما اینکه این فیلم در تاریخ سینمای ایران ماندگار خواهد شد یا خیر پرسشی است که زمان پاسخ آن را خواهد داد.
- «مسیر سبز» در ستایش مرگ است، مرگی که نه خبری از شر و بیماری است و نه حتی از خود مرگ هم خبری هست، همه چیز به خیر و خوشی است، خیلی ساده مسیر سبزی را طی میکنی، هر چند طولانی بعدش می رسی به یک صندلی الکتریکی و خیلی ساده رویش مینشینی، هرچند کمی با مشقت... بعدش همه چیز تمام میشود.
بند اعدامیها، سلولها به ردیف روبروی هم قرار گرفتهاند و نوبت هرزندانی که میرسد باید دالانی دراز را از جلوی چشم دیگر زندانیان طی کند تا به صندلی الکتریکی برسد و هر زندانی محکوم به اعدامی باید این مسیر را طی کند، مسیری که به شکلی عجیب سبز است.
فرانک دارابونت یک کارگردان تجربی است، کسی که با سینما از ردههای پایین فیلمسازی تجربه کرده و بعدها میخواسته فیلمنامه نویس شود و چند فیلمنامه هم نوشته و بلاخره در سال 1994 اولین فیلم بلند خودش را ساخت که با استقبال خوبی هم مواجه شد.
«رهایی از شاوشنگ» اولین فیلم دارابونت بود که ماجرای فرار یک زندانی زبل است که بر خلاف بسیاری از این دست طرح و پیرنگ زندان و فرار، واقعا موفق میشود از زندانی سفت و سخت خلاص شود و تازه کلی پول هم به جیب بزند و به آرزوی که داشته هم برسد و بماند که با یک تکنیک زیرکانه دوست سیاه پوستش را هم به بهشت خودش دعوت کند و از این نظر از زمین تا آسمان با «مسیر سبز» فیلم دوم دارابونت، توفیر دارد.
«مسیر سبز» بیشتر از آنکه در جستجوی رهایی و زندگی باشد در جستجوی مرگ است، و بیشتر از آن که حکایت زندانیانی باشد که محکوم به مرگی محتوماند، حکایت زندانبانی است که سالیان سال، به تماشای مرگ محکوم بوده است، فیلم با یک روایت آغاز میشود، روایت مردی سالخورده که در یک موسسه نگهداری از سالمندان ساکن است و حکایتی دور را برای یکی از دوستانش بازگو میکند.
حال و روز مرد سالخورده، مخاطب را کمی دچار شک و شبه میکند که نکند او محکوم به جاودانگیاست و انگار قرار است برای ابد زنده باشد و رنج زنده بودن را تحمل کند، فردی که شاهد مرگ و میرهای فراوانی بوده حالا قرار است ماجرای مرگی محتوم را برای دوستش حکایت کند.
بر میگردیم به گذشته، به زمانی که «پل اجکام»، همان مرد سالخورده، جوان بوده است، بیشتر ماجرای «مسیر سبز» در زندان میگذرد، زندانی با زندانیان و زندانبانانی که هر کدامشان یک ماجرا دارند، همه چیز اما زیر سایه یک ماجرای متافیزیکی قرار دارد، ماجرای سیاه پوستی تنومند- خیلی تنومند- که بر خلاف جثهاش روح و روان کودکانهای دارد.
«جان کافی» که مثل بچهها از تاریکی شب هم میترسد به جرم قتل و تجاوز به دو دختر بچه به اعدام محکوم شده است، او به این زندان منتقل شده تا حکم اعدامش اجرا شود، تا اینجا چیزی عجیب و متافیزیکی در کار نیست تا اینکه ناگهان با چیزی شبیه به یک معجزه همه چیز رنگ عوض میکند.
«جان کافی» با داشتن یک جور انرژی متافیزیکی، قادر است مثل خود مسیح، رنج و بیماری را از مردمان رنجور به خودش منتقل کند ، جان کافی اصلا خود مسیح است گیریم کمی متفاوت و عجیب، او عظیم الجثه و سیاه است با خلق و خویی مهربان که آزارش به مورچه هم نمیرسد ولی باید به جرمی نکرده اعدام شود.
«جان کافی» به عنوان یک منبع خیر و محبت، با وجود چثهاش، چنان شکننده و آسیب پذیر به نظر میرسد که انگار خوبی رو به زوال است، جان کافی با وجود نیرومندیش، هیچ نیرویی برای دفاع از حقانیتش و اثبات بیگناهیش به خرج نمیدهد و انتظاری که برای روز مرگش میکشد به این معنا ست که خیر میدان را به نفع شرارت خالی خواهد کرد.
«مسیر سبز» در ستایش مرگ است، مرگی که نه خبری از شر و بیماری است و نه حتی از خود مرگ هم خبری هست، همه چیز به خیر و خوشی است، خیلی ساده مسیر سبزی را طی میکنی، هر چند طولانی بعدش می رسی به یک صندلی الکتریکی و خیلی ساده رویش مینشینی، هرچند کمی با مشقت... بعدش همه چیز تمام میشود.
روی همین حساب شاید، «مسیر سبز» از آن فیلمهاست که توانسته طیف قابل توجهی از مخاطبان ایرانی را به خودش جذب کند، نشان به آن نشان که چند و چندین بار از تلویزیون پخش و بازپخش شده است، به نظر میرسد متافیزیک و مرگ خواهی موجود در فیلم به مذاق سلایق ایرانی نشسته باشد.
درک تمایزی کاملا درونی نه آنچه اجتماع و اربابان قدرت به فرد تحمیل میکنند، طبق قراردادهای اجتماعی -که اتفاقا توسط جریانی وضع میشود که اسلحهای پر در دستش دارد - دنیا سیاه و سپید است، مرز و حدود همه چیز کاملا پیداست، آدم خوبها از آدم بدها قابل تشخیصاند و تفاوت و تمایز از بیرون به افراد تزریق میشود و و مفهوم رنگ پریدهای مثل فردیت در نقشها خلاصه میشود: نقش قهرمان یا ضد قهرمان.
و اما اسکورسیزی سینماگری حقیقتا مؤلف است که در اغلب فیلمهایش شخصیتهای خلق کرده که در خصوصیاتی متضاد مشترکند و میان محور قهرمان- ضد قهرمان معلقند : کمالگرای با امیال مبتذل، معترض و در عین حال منفعل، مصلح اجتماعی با امیال ضد اجتماعی و با تلخکامی همگی محصول اجتماعی هستند که در آن گرفتار آمدهاند و راهی به رستگاری و رهایی ندارند.
همین خاصیت دوگانهی شخصیتهای محوری فیلمهای اسکورسیزی است که حد و مرزی تاریک میان خیر و شر به وجود میآورد که مخاطب را از موضع داوری و قضاوت خارج کرده و در طول فیلم با یک فاصله گذاری ظریف، او را با شخصیت محوری همراه میکند و آن حد و مرز روشن و واضح قهرمان و ضد قهرمان سینمای هالیوودی را مخدوش کرده و تاریک میکند.
از این منظر اما «مردگان» تفاوتی محسوس با دیگر آثار اسکورسیزی دارد، شاید همین نزدیکی این فیلم به سبک و سیاق ظاهری سینمای هالیوود، اسکار بهترین فیلم و کارگردانی را برای اسکورسیزی به همراه داشته است که دیگر آثار حقیقتا شاهکارش به شکلی شگفتآور از آن محروم شدهاند.
در«مردگان» بر خلاف دیگر آثار اسکورسیزی، شخصیت قهرمان و ضد قهرمان نه در یک شخصیت که به شکلی قرینه در دو نفر متبلور میشود که از نظری هر دو شخصیت، یکی به حساب میآیند: قرینهی پلیسی که نقش یک خلافکار را بازی میکند با خلافکاری که نقش یک پلیس را بازی میکند درهم تنیدگی ظریفی دارند که در پایان فیلم در نقطه محتوم مرگشان، به اینهمانی میرسند.
حتی شباهت کم و بیش ظاهری لئوناردو دیکاپریو( در نقش بیلی کاستیگان یا همان پلیسی که وانمود می کند خلافکار است) با مت دیمون( کارلین سالیوان یا همان خلافکاری که وانمود می کند پلیس است) نمی تواند تصادفی باشد، بماند که هر دوی این شخصیتها دلباخته یک معشوقه هستند که از قضا زنی است که به عنوان روانکاو در اداره پلیس بوستون مشغول به کار است.
خیلیها عدم اصالت «مردگان» را نقطه ضعف اساسی این فیلم به حساب میآورند و میگویند فیلمی که از روی یک فیلم اکشن هنگ کنگی (ماجراهای دوزخی) برگرفته شده باشد چندان محلی از اعراب ندارد، هرچند خود اسکورسیزی و فیلمنامهنویسش، ویلیام موناهان، گفتهاند که چنین فیلمی را ندیده اند، که گیریم هم که دیده باشند، حال و هوای حادثه محور فیلم هنگ کنگی مذکور کجا و ظرافتهای کاردرست «مردگان» کجا!
مثلا: چنیدن بار از پنجره آپارتمان شیک و گران سالیوان از نقطه نظر خود او، نمایی از کاخ سفید را میبینیم که خیلی مختصر و مفید بدل به موتیف شده و لایهای دیگر از «مردگان» را رو به مخاطب باز میکند، چیزی در مایههای این که مراجع قدرت قهرمان یا ضد قهرمان بودن شخصیتی را رقم میزنند.
اولی: مریم نشسته توی اتومبیل شاسی بلند رضا، خمار و درمانده است، رضا که یک خلال دندان را به نیش میکشد به او چیزی میگوید در این مایهها: تو الان باید خودت را بسازی و بعد با خیال راحت بنشینی و تصمیم بگیری که چه کار باید بکنی! و بعدش میگوید: شمارهات را بده تا بهت اس ام اس کنم تا شمارهام را سیو کنی!... این از این.
و اما دومی: جایی از فیلم- چه قدر این پلان به دل آدم مینشیند- مادربزرگ بر بلندی شهر ایستاده و کنارش آن پسر لاغر و بلند با شکل و شمایل رپرها ایستاده، در پس زمینه، تهران با هوای مسموم و دودزدهاش پیداست، مریم نیست، رفته تا خودش را به اصطلاح بسازد، مادربزرگ ( با اشاره به وابستگی مریم به شیشه) خطاب به پسر میپرسد: این درد علاج هم دارد؟ و به همین سادگی یکی از ماندگارترین پلانهای سینما را رقم میزند.
از این قرار تمام فیلم قرار است دردی را علاج کند که شایع است بیدرمان است، در نهایت هر دو لحن متفاوت «مرهم» در پایان در یک بلوار اصلی ،همدیگر را قطع میکنند تا لحظهای آرامی مهیا شود که مادربزرگ، مریم را در آغوش میکشد و امتداد بلوار خلوت و خالی نیمه شب یک شهر کوچک شمالی، فضای آرامی را مهیا کند تا دقایقی جامعهی مغشوش و درمانده فکری به حال خودش کند.
این زاویه دید دوسویهی «مرهم»با یک شکاف فاحش، انسجام و وحدت تاثیر فیلم را با تهدید جدی روبرو کرده است که چنانچه سفر ادیسهوار مریم نبود این ماجرا به هیچ صراطی مستقیم نبود و اتفاقا همین فرار مریم از خانه تا برگشتن به آغوش مادربزرگ طرح یک خطی فیلم را شکل داده و خرده انسجامی به ساختار میبخشد، در این میان ماجرای غیرضروری رضا و مادربزرگ متمولش، آشکارا انحراف از اصل ماجرا است.
از طرفی همین نگاه دوسویه را شاید بتوان عامدانه هم به حساب آورد، چرا که اغلب عناصردر این فیلم در قالب قرینه قرار گرفتهاند: نسل مادربزرگ با نسل دختر جوان، پسری متمول با دختری از جنوب شهر، موزیک رپ با موزیک سنتی متن فیلم و...
در «مرهم» دنیا خیلی کوچک است و همین کوچکی احتمال وقوع احتمالات را بالا می برد، احتمالش بالاست که مادربزرگ خواهری در شهری داشته باشد که دختر میخواهد به آنجا سفر کند، احتمالش بالاست که مریم در آن شهر با مردی آشنا شود که از قضا نوهی خواهر مادربزرگ است و از قضا رضا، دوست پسر مریم را هم میشناسد و از قضا مریم سرش به سنگ میخورد و با مادربزرگش تماس میگیرد و از قضا در همان محلهای سر در آورده که خانه خواهر مادربزرگ همانجاست و دقایقی بعد همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود.
شاید با اغماض بشود این کوچک بودن دنیای فیلم «مرهم» را نوعی از منطق و معنایی به حساب آورد که لابد در جهان بینی مادربزرگ ریشه دارد و آنجا که مادربزرگ به خواهر متمولش میگوید که کسی از کار خدا سر در نمیآورد یکباره چنین تصادفات معنا داری را توجیه میکند.
علیرضا داودنژاد، حتی در فیلمهای تجاری هم که ساخته نشان داده دغدغهی همیشهاش موضوعات اجتماعی است و برای خود جامعه فیلم میسازد، از این نظر«نیاز» گل سرسبد فیلمهای اوست که مثل یک گزارش درست درمان، فضای دهه هفتاد را منعکس میکند و«مرهم» هم بگوی نگویی در راستای چنین رویکردی است.
چه میشود کرد، در زمانهای که اغلب فیلمهای اکران شده خود زخمی ناجور بر تن اجتماع است نمایش فیلم مثل «مرهم» غنیمتی است و چنانچه مرهمی هم به زخمهای زمانه باشد چه بهتر، به قول بهرام بیضایی: زخمهای بسیاری هست که نیازمند «مرهم» است!
یکی دو شب پیش( 6 خرداد) فریبرز عربنیا برای بار دوم، مهمان برنامه «هفت» شد و گفت: «ایشان بعد از رفتن من به شکل بسیار جوانمردانه ای در نبود بنده، انتقادی را به شکل مغشوش و به اعتقاد من با هدف گم کردن موضوع اصلی به شکل کدوار و با تکنیک قدیمی در ذهن مخاطب کاشتند و دیگر درباره آن صحبت نکردند.»
اشاره حرفهای عربنیا به مسعود فراستی، منتقد ثابت برنامه هفت است که در پایان هفتهی پیش این برنامه سینمایی -در واکنش به حرفهای عربنیا- حرفهای زده و او را متوهم قلمداد کرده بود، عربنیا در ادامه چنین گفت: «وقتی آقای فراستی به من میگوید متوهم، حاضرم با یک روانشناس قابل اینجا بنشینیم و ببینیم ایراد ساختار روحی کدامیک از ما بیشتر است».
همه چیز از دو هفته پیش شروع شد، وقتی که فریبرز عربنیا یا پیراهن سپیدش در برنامه «هفت» مهمان شد و همان اول حرفهایش به شدت تاکید کرد که کلامی در جهت منافع شخصی خودش به زبان نیاورد و همین حرفها لابد برخی مخاطبان را به یاد مناظرههای سیاسی تلویزیون انداخت و از طرفی برای اغلب مخاطبان برنامه هفت، تعلیق و انتظار بالای به وجود آورد که یعنی بازیگر نقش مختار چه میخواهد بگوید؟
فریبرز عربنیا از راکد بودن سیستم مدیریت فرهنگی گلایه کرد و به مباحث بازیگری پرداخت و در همین زمینه لیست بلند بالایی از ویژگیهای الزامی بازیگران را از روی برگه خواند و بعد زد به موضوع جهان شمول بازیگر جهانی.
عربنیا گفت: «ما بازیگر جهانی داریم. به عنوان مثال میتوان از مجموعه بازیگران «مختارنامه» که به چند زبان ترجمه شده و در حال پخش است نام برد. اگر این بازیگران نمیتوانستند با تماشاگر و فرهنگهای مختلف ارتباط برقرار کنند که این سریال تا این حد مخاطب نداشت. پس بازیگران توان حضور در عرصه جهانی را دارند، اما فیلمش را نداریم.»
عربنیا بر خلاف دیگر همکارانش با صراحت از دستمزد خود در مجموعه «مختارنامه» نیز سخن به میان آورد و با اشاره به اینکه مشکلی بابت صحبت راجع به این قضیه ندارد، میانگین دریافتی خود از این سریال را ماهی 10 میلیون تومان ذکر کرد و در ادامه با بیان اینکه پنج سال کار مداوم در «مختارنامه» چیزی در حدود 600 میلیون تومان دریافت کرده است، به مقایسه این رقم ناقابل با دستمزد یک فصل مربیان فوتبال پرداخت.
شاید همین حرفهای او بود که بهانه دست فراستی داد و او را متهم به توهم کرد. عربنیا که بار دیگر مهمان هفت شده بود ناچار شد بخشی از حرفهایش را پاسخ به چنین انتقاداتی اختصاص دهد: «مصاحبه بازتاب خیلی گستردهای در سایتها و رسانهها داشته و تقریبا به غیر از همکاران سینمایی همه راجع به آن صحبت کردهاند. بخش عمدهای از همکاران با من تماس گرفتند. بخش خیلی زیادی از این تماسها تاییدها بود که از آنها میگذرم و به برخی نکات منتقدانه میپردازم.»
در بخشی دیگر ازحرفهایش با لحنی نزدیک به شخصیت «سلطان» ادامه داد: «من فریبرز عربنیا ارمنی فیلم «شکلات داغ»، بلوچ فیلم «خاک و آتش»، ترکمن «دلباخته»، معترض «سلطان»، مختار «مختارنامه» و پلیس «ضیافت» هستم. من از طریق تکثیر و تکثر جلوه های حق متعال به عنوان یک بازیگر قامت مجسم تمنیات، ترس ها، آرزوها، تردیدها، شادی ها و رنج ها و تمام تب و تاب روح مردم سرزمینم هستم. مقام بازیگر میراث فرهنگی یک سرزمین است و هم پرورده و آموخته آن فرهنگ. پس یک هنرمند واقعی پیش از هر چیز و بیش از هر چیز یک انسان مستقل است. بزرگترین بلای هنر در عصر فعلی سرزمین من این است که هنرمندان خودشان را ملزم می دانند تا به جریانی منتسب کنند.»
حرفهای عربنیا که تمام شد باز نوبت به فراستی رسید که او نیز کوتاه نیامد و با خونسردی گفت: «نقدهای آقای عرب نیا در مورد مسائل مختلف سینما قابل تامل بود، اما آنجایی که در مورد خودشان حرف میزدند توهم بود.»
در هرحال این مناظره نه چندان رو در رو، دو قسمت از برنامه جنجالی «هفت» را به خود اختصاص داده است و پیشبینی میشود که ادامه نیز داشته باشد، بنا به اساسنامهای که از فلسفه وجودی این برنامه بر میآید قرار است با همین بحثها و جدلها حال سینمای ایران بهبود پیدا کند و چنانچه پایش به مطب روانکاوی باز شود هم چه بهتر.
اما اینها همه سینمای ایران نیست، شمار فیلمهای که مادرانی ماندگار به تصویر کشیدهاند کم نیستند، مثلا:
«مادر»، یک مادر ماندگار با چاشنی اسطوره و شاعرانگی. مادری که زنده یاد علی حاتمی ترسیم میکند انگار از عصر مادر تباری می آید، زمانهای کهن که همه چیز بر محور مهر و آرامش میچرخیده و خبری از جنگ و جدال نبوده است، چیزی شبیه به بهشت کوچکی که از پشت این پنجره پیداست، مادر ( رقیه چهرهآزاد) نزدیک به مام وطن، تلاش میکند تمامی تضادهای فرزندانش را به بهانه مجلس ختم خودش وحدت دهد و از مرگش آشتی به دنیا بیاورد، شاید تفاوت نظام مادرانه با پدرانه در همین نکته باشد.
«باشو غریبه کوچک»، می گویند حماسه بیشتر رنگ و بویی مردانه دارد و تا حدودی با جنگ گره خورده است، اما وقتی خود زیستن حماسه میشود قضیه فرق میکند، شاید هیچ عنصر ویرانگری مثل جنگ نمیتواند در تقابل با خاصیتی مادرانه قرار بگیرد، «باشو غریبه کوچک» روایت باشو است از حکایت ناییجان( سوسن تسلیمی). نایی جان شبیه به خود خود زندگی است، وقتی برای مرغها دانه میریزد و یا در غیاب مردش تحکم به خرج میدهد خود زندگی است، آن هم در موسم مرگ و نیستی.
نوشتن در باب فیلمی که به هیچ قاعده و اصول تکنیکی پایبند نباشد (نه اینکه ساختارشکنانه باشد که نیست) افتادن در بازی بی قاعدهای است که خود فیلم در آن دست و پا میزند، بحث بر سر بینظمی نیست که به قول نیچه همان هم نظمی دارد، بحث بر سر آشفتگی است.
نوعی از آشفتگی که در فقدان گشتالت، با نیروی گریز از محور روایت به هیچ کلیتی وفادار نیست و محصولش ساختاری از هم گسیخته است، که ذهن مخاطب را به جای درگیری و فهم، آشفته میکند.
برادران لومیر به عنوان اولین سینماگران غریزی تاریخ، روی همین ظرفیت گشتالتی ذهن آدمی دست گذاشتند و با یک سری فریمهای پشت سرهم و پراکنده، مفهومی از معنا و حرکت را در ذهن مخاطب به وجود آوردند تا بعدها کاملترش بشود آنچه ما به عنوان سینما میشناسیم.
طبق نظریه گشتالت، مغز مخاطب برای درک و پیوند ذهنی اجزای یک پدیده نیاز دارد با یک ارتباط منطقی به یک ساختار کلی برسد، به عبارتی دیگر به شکلی پیچیده تمام اجزاء پراکنده را در قالب یک موضوع واحد جمع بندی کرده و درنهایت یک درک کلی از آن موضوع حاصل کند، مشروط به اینکه خود اجزاء به چنین امری تن دهند و ساز مخالف نزنند.
از همین ناحیه، حفرهی اساسی «اخراجیهای3» به هندسهی معیوب ساختارش برمیگردد که به هیچ صراطی مستقیم نیست و با ذهنیت مخاطب سر سازگاری ندارد. عوامل فیلم برای رفع چنین مشکل حیاتی به ایجاد موقعیت یک برنامهی تلویزیونی بسنده کرده تا مثلا یک نخ تسبیحی به مهرههای سرگردان کار وارد کنند.
فرم پریشان و آشفتهی فیلم بیآنکه در خدمت محتوای اثر باشد (مثلا نشان دادن فضایی مغشوش و شلوغ موسم انتخابات) به خدمت خود مخاطب میرسد، در فینال محتوم فیلم، مخاطب سرگشته (یک جورهایی شبیه به خود شخصیت ایران فیلم) حتی قادر نیست داستان آنچه را دیده مرور کرده و آن کلیت ضروری و حیاتی فیلم را به عنوان یک محصول سینمایی در ذهنش جمع و جور کند.
هرچند یافتن یک خط داستانی مختصر و مفید در این فیلم کار قریب به غیر ممکنی محسوب میشود اما به نظر میرسد آن خط محوری که از خط سوم دهنمکی دریافت میشود داستان دختری جوان است که باید واقعیت پیرامونش را فراتر از آنچه به نظر میرسد دریافت کند، از این نظر «ایران فیلم» عکاس شده تا مخاطب دربیابد که شخصیتی است که با چشم سر و ظاهر سروکار دارد.
از قضا شخصیت ایران (فارغ از وضوح سمبلیک و آزاردهندهاش) به مثابه مخاطب خود فیلم در نظر گرفته شده تا فارغ از رنگ و لعابهای موجود جامعه و فضای دو رنگی (مثلا قرمز و آبی) به بیرنگی و زلالی نائل شود. صرف نظر از تحول ناگهانی ایران و نائل شدنش، دریافت تحول تماشاگران به تحقیق میدانی وسیعی نیاز دارد.
از اینها گذشته «اخراجیهای3» مثل هر فیلم دیگری ارجاعات خارج از متن دارد، از مصادیق و مفاهیم سیاسی گرفته تا ارجاع به ویدئو کلیپهای لسآنجلسی، اما عنصری که سینمای او را تا حدودی ویژه میکند غلبهی ناجور حاشیه بر متن است.
به نظر میرسد شیوع حواشی مربوط به سه گانهی دهنمکی با یک حالت تصاعدی روبرو بوده که در این میان سهم این آخری از همه بیشتر است، واما راه افتادن موج ناجوری با عنوان تحریم، از قضا همان آداب معیوب دموکراسی را که موضوع هجو و نقد فیلم دهنمکی است تایید میکند.
دهنمکی شبیهترین به شخصیت کریم فیلمش است که وقتی قرار است حرف حقی بزند بی آنکه چندان در پی مصلحت باشد خونش به جوش میآید و همه را باهم مینوازد و با یک چوب میراند، به همین خاطر است که خود دهنمکی را با آلترناتیو آرمانی و طرح مبهم مدینه فاضلهای که در اثرش دنبال میکند، نمیتوان به سادگی به طرفداری از جریان خاصی متهم کرد.
صرف نظر از ایراداتی که به اسلوب فیلمسازی دهنمکی وارد است یکی از نقاط ضعف اساسی او را باید به حساب فقدان یک روحیهی قصهگویی گذاشت که بیشتر از آنکه در پی چگونه گفتن باشد درگیر چهگفتن است، چیزی که تلویحا در گفتگوهایش مدام به آن اشاره کرده است.
حتی در خود اثر، یک جایی از فیلم شخصیت سید، رو به مخاطب، خطاب به شخصیت ایران فیلم، نطقش را با این حرف شروع میکند که: نمیخوام برات قصه بگم! این از شفافترین و صادقانهترین حدیث نفسهای است که یک سینماگر میتواند در اثرش به آن گریز زده باشد.
درست است، قرار نیست قصه و درام تنها نقطهی اتکای یک اثر سینمایی به حساب بیایند، اما نکته اصلی اینجاست، در فقدان قصه به چه دستآویزی میتوان متوسل شد؟ یک موقعیت گیرا؟ شخصیتهای جاندار؟ موضوع جذاب؟ یا یک سری شوخیها و نکات خندهآوری که مثلا یکی مثل حمید ماهیصفت، یکتنه قادر به انجامشان است.
بیتردید به واسطه دنیای کلمات و دنیای ذهنی فردی که داستان را میخواند، فضا، موقعیت و شخصیتهای منحصر به فردی در ذهنش ظاهر میشود که با عینیت یافتن آن در ذهن فردی دیگر، تفاوتهای ریز و درشت دارد.
با رواج مباحث هرمونتیک در ادبیات ثابت شده که هر مخاطبی با توجه به خاستگاه خودش حق دارد برداشت و تفسیر خودش را از داستانی که میخواند داشته باشد و همینجاست که ظاهر کردن این داستان به روی پردهی نقرهای در مدیوم عینی سینما یعنی تحمیل و ترجیح تصور کارگردان بر تمامی تصورهای دیگر.
همین است که همیشه نسبت به فیلمهای که از روی یک شاهکار ادبی ساخته میشود موجی از واکنش و اعتراض از طرف هواداران کتاب به سمت عوامل فیلم روانه میشود، نمونهاش همان چند فیلمی که از روی «پیرمرد و دریا» ساخته شده و صدای خیلیها را هم در آورده است.
شاید یکی از بهترین بازیها ( نه فلیمها) همان بازی آنتونی کویین فقید باشد در نقش شخصیت محوری، در واقع در تصوری که یکی مثل من وقت خواندن داستان همینگوی از شکل و شمایل سانتیاگو داشتم، یک چیزی در مایه های آنتونی کویین خسته و سپیدموی بود که به قد و قامت خود همینگوی پهلو میزد.
و همین فلیمی است که از چند باری از تلویزیون خودمان پخش شده و کارگردانیش را جودی تیلور، به عهده داشته که آنتونی کویین را برای نقش سانتیاگو انتخاب کرده و کمی مایههای سانتیمانتال قضیه را برجسته کرده که از قضا اشک مخاطب را هم در میآورد.
«پیرمرد و دریا» داستان سرراست و سادهای دارد، ماهیگیر پیری دو سه ماه است که صیدی نداشته ولی دست از سماجت برنمیدارد، سانتیاگو نمیخواهد باور کند که روزگارش تمام شده، دل به دریا میزند و یک نیزهماهی بزرگ شکار میکند که چند روزی او را در سطح دریا سرگردان میکند و بعد نوبت به حملهی کوسهماهیها به صید پیرمرد میرسد و جدال پیرمردی یکه و تنها و بقیه ماجرا و تلاش برای بقا...
در نهایت چیزی که به ساحل میآورد اسکلت نیزهماهی و طعم خوشایند عزت نفس است. اما چیزی که حتی در عنوان این داستان هم پیداست تقابل پیرمردی از کار افتاده با دریای بزرگ کارائیب است که در خودش احساسی از حقارت را منتقل میکند.
از رویکردهای فمنیستی که بگذریم میتوان حکایت سانتیاگو را حقارت مردی دانست که در مواجه با بیکرانهای به نام جهان، دچار تحقیری کیهانی است و بدتر از آن با روح کمالطلبی و برتریجویی مخربی که به عنوان یک جانور ناطق از آن برخوردار است دیوانهوار در صدد شکست دادن جهان و طبیعت نیز قدم برمیدارد.
قهرمانهای که همینگوی خلق کرده روح آزرده و شکستخوردهای دارند و با غرور شگرفی که دارند نمیخواهند تن به تحقیر و شکست دهند و در مهلکهی بحران و جنگ، موجودیت خودشان را معنا میدهند.
جنگ، برتریجویی، غرور، شکست و تحقیری که شکست خوردن به همراه میآورد، موتیف آثار همینگوی به حساب میآید، قهرمانهای هیمنگوی حاضرند بمیرند، نیست و نابود شوند ولی طعم شکست را نچشند، از این نظر به خود همینگوی شباهت تام و تمام دارند.
در واقع میتوان «پیرمرد و دریا» را حدیث نفس نهایی همینگوی به حساب آورد، وقتی همینگوی این داستان را نوشت در مرز ورود به دنیای سالخوردگی بود و چند سالی میشد که از قلهی نبوغی که خودش فتح کرده بود نزول کرده و حکم یه پیرمرد از کارافتاده را داشت که میبایست برای اثبات وجودش دست به یک شکار عظیم بزند که زد.
اما همینگوی با مخلوق خودش، سانتیاگو، یک تفاوت تراژیک هم دارد، سانتیاگو فردای روزی که از شکار بزرگش برمیگردد تصمیم میگیرد باز دل به دریا بزند اما همینگوی پس از نوشتن «پیرمرد و دریا» دیگر ننوشت و حدود ده سال بعد خودش را با تفنگ پدرش از پا در آورد یا به عبارتی خودش را با تفنگی که شیرهای آفریقایی را شکار کرده بود شکار کرد.
۱- چایکوفسکی در سال ۱۸۷۶ باله دریاچه قو را نوشت و هفده سال بعد خودش را با آرسینیک کشت، هر چند خیلی دوست داشت خودش را در آب غرق کند درست مثل اودت باله ی دریاچه قو.
۲- هیث لجر در ۲۰۰۸ در نقش جوکر فیلم شوالیه تاریکی بازی کرد و همان سال خودش را کشت. او برای نقش جوکر برنده اسکار شد، شایع است که مرگش به دلیل عواقب و آثار فرو رفتن در قالب شخصیت جوکر است، کاراکتر جوکر از آن دسته از بدمن های سینماست که با وجود شرارت بی دلیل و بی نهایتش، در دل مخاطب جا باز می کند.
۳- ناتالی پورتمن برای بازی در قوی سیاه، جایزه امسال گلدن کلوب
را برد.
۴- داستان دریاچه باله قو: اودت دوشیزه ای است که گرفتار طلسم جادوگری شریر، تبدیل به قوی سفیدی شده و فقط جادوی عشقی عمیق می تواند این طلسم را باطل کند، شاهزادهای با اسب سفید از راه می رسد ولی انگار نیروی طلسم سیاه (شر) قدرت بیشتری از عشق(خیر) دارد، شاهزاده توسط همزاد اودت (قوی سیاه) اغوا شده و فریب می خورد و اودت تنها با مرگش می تواند به این داستان غم انگیز پایان دهد که پایان می دهد.
۵- پایان فیلم قوی سیاه، آنجا که نینا (ناتالی پورتمن) در نمایی بسته، رو به دوربین با خشنودی تکرار می کند که: من عالی بودم! و چهره اش در نور تند صحنه محو می شود و هیاهوی تماشاگران که نامش را یک صدا (درست مثل هواداران گلادیاتورها) فریاد می زنند را نمی توان رستگاری تفسیر کرد، رهایی می تواند در حقیقت بازیگر با عالی ترین نقشی که بازی می کند به شکلی استعاری خودش را از میان می برد، مگر اینکه مرگ و رستگاری را یکی به حساب آوریم.
۶- نینای بیست و هشت ساله تحت مراقبت و تنبیه مادرانه، هنوز رفتاری دخترانه دارد، اتاقش با عروسکهایش پر شده و صورتی رنگ غالب دنیای اوست، شکننده و آسیب پذیر به نظر می رسد- انگار همان ماتیلدا (ناتالی پورتمن دوازده ساله) ست که پشت در آپارتمان لئون بی صدا اشک می ریزد- او بالرینی کمال گراست که دیوانه وار به دنبال گرفتن نقش قوی ملکه است: نقشی دو گانه (قوی سپید و قوی سیاه). او بی تردید قوی سپید است، شکننده و آسیب پذیر که آزارش فقط به خودش می رسد. حالا باید ثابت کند که می تواند نقش قوی سیاه شریر را هم بازی کند، او در قالب نقشی که بازی خواهد کرد باید پوست بیاندازد، درست مثل نمایی دلخراش از فیلم که او درگیر کندن پوست انگشتش است، به نظر می رسد او قربانی جاه طلبی اجبارانه ای ست که دیگران (تماشاگران) به او تحمیل میکنند.
۷- در مرثیه ای برای یک رویا (دومین ساخته آرنوفسکی) زنی سالخورده در توهم راه پیدا کردن در یک مسابقه تلویزیونی پر طرفدار، و داشتن تصویری موهوم و ایدئال از خودش، به شکل غم انگیزی دست به سوءمصرف قرصهای لاغری میزند.
۸- به استثنای پلان های اجرای باله، در اغلب صحنه ها، عنصر آینه بخشی حیاتی از میزانسن قوی سیاه به حساب میآید، آینه ها مدام به نینا خاطر نشان می کنند که تا چه حد شکننده و بی ارزش است، از طرفی آینه همان انعکاس تصویر نینای بازیگر است در مردمک چشمان تماشاگر، انعکاسی از نگاه خرده گیر و کمال گرا که به واسطه آن، بازیگر تاحد مرگ رفتارش را کنترل می کند، جایی از فیلم شخصیت کارگردان باله (ونسان کسل) به نینا توصیه می کند برای تعالی در اجرا، به جای کنترل رفتارش، خودش را رها کند، این همان چیزیست که نینا در پایان به آن تن میدهد: نظیر سقوطی اختیاری (رها شدن) پشت دکور سالن اجرای باله. هرچند این پلان یادآور شلیک گلولهای کلیشهای ست که با نشستن به سینه قهرمان فیلم تیتراژ فیلم را بالا میآورد، اما این کجا؟ و جراحتی که تیزی آینهای شکسته! بر تن ظریف زنی (با دست خودش) ایجاد میکند، کجا؟
انگار نه انگار موضوع مهمتری از ماجرای جدایی یک نادر از یک سیمین در دنیا وجود دارد، انگار نه انگار همین چند وقت پیش یک سونامی اتفاق افتاد یا همین گوشه کنار، خیزشهای مردم منطقه در مقابل دیکتاتورهایشان در حال وقوع و استمرار است و یا مثلا کشت و کشتار یکی مثل قذافی موضوعی کم اهمیتتر از مرگ یک جنین در یک فیلم به حساب میآید.
در سینمای فرهادی بحث بر سر اهمیت و اولویت نیست، مسئله خود زندگی است و تصویر کشیدن گوشهای از جامعهای که ما زندههایش باشیم، و مهمتر از خود فیلم استقبال فراگیر به این فیلم است، آن هم اثری که از دادن ذرهای امتیاز به گیشه و مخاطب دریغ میکند.
در زمانهای که سینما به ضرب و زورِ زرق و برق یک سری ستارههای بزک دوزک شده و تناول مقادیری چیپس و پفک، مخاطبش را با مجموعه ماجراهای نخ نما همراه میکند و نه تنها ذرهای به واقعیت بیرونی که حتی به فانتزی هم وفادار نیست، شاید بهتر باشد سینمای فرهادی را فراتر از سینما به حساب بیاوریم.
کمتر پیش میآید فیلمی نه به عنوان یک اثر سینمایی که بیشتر به عنوان یک گزارهی توصیفی مورد بحث و بررسی قراربگیرد و فارغ از مباحث فنی، مثل واقعیت یک حادثه و اتفاق، موضوع داغ گفتگوها قرار بگیرد.
در سینمای فرهادی پرداخت شخصیتها چنان ظریف و پویا اتفاق میافتد که یکی مثل نادر، سیمین، راضیه و حتی بچهها، واقعیتر از مصادیق خارجی خودشان به نظر میرسند، گواه این ادعا، بحث رایجی است که بر سر تحلیل رفتار این شخصیتها در مباحث شفاهی رخ میدهد و به شکلی ناخودآگاه از آنها نه به عنوان مخلوقات سینمایی که شخصیتهای مستقل از خود فیلم، یاد میشود.
از این زاویه سینمای فرهادی بیشتر از آنکه سینما باشد به خود زندگی شبیه است و در عالم مقایسه نزدیکترین به سینمای کیارستمی است که سعی میکند جادوی سینما را به نفع واقعیت زندگی کم کند و با جدیت در مقابل سینمای رایج، تعریف تازهای برای مخاطب ارئه دهد.
سینمایی رایجی که به قول خود کیارستمی اصرار دارد همه چیز را نشان دهد و چنان سطحی است که با دیدن پوسترش در سر در سینما همه چیز داستانش از اول تا آخر، پیداست. اما سینمای مخاطب گریز کیارستمی کجا و سینمای پرمخاطب فرهادی کجا؟
از طرفی در آن طرف ماجرا با سینمای مستقل و خاص روبرو هستیم که با مخاطب عام سر سازگاری ندارد و کژدار مریز به کار خودش ادامه میدهد و در سونامی سینمای گیشه پسند، چندان محلی از اعراب ندارد و با این وجود همیشه از شیوع گستردهی سینمای بنجل موسوم به مبتذل و امکان نمایشهای محدود و نیمبند خودش، متضرر شده است.
و اما چیزی که «جدایی نادر از سیمین» را از ردیف فیلمهای مستقل جدا میکند وجود یک موج غیرمنظره و گرایش و اقبال عمومی مخاطب به این فیلم است، سینمای فرهادی برای مخاطب ایرانی که ذائقهاش با تماشای فیلمهای سخیف مخدوش شده و از آن طرف با سینمای خاص خصومت پیدا کرده یک درمان دردناک به حساب میآید.
در سالهای اخیر با وجود تولید بالا و انبوه در سینمای بدنه، صنعت سینما در خطر ورشکستگی به سرمیبرد و در این میان بیشتر کارشناسان سینمایی از بحران مخاطب و اکران در سینما خبر میدهند، وجود فیلم فرهادی فراتر از اتفاق، بیشتر به یک معجزه شبیه است.
فرهادی با خلق موقعیتهای شبه واقعی و میزانسنهای ظریف و زیرکانه در لبهی لغزیدن به یک ملودرام تلویزیونی با شاتهای تند هالیوودی یک طرف و در مقابل گرایش به پرداخت وسواسی سینمای مستند و مستقل قرار میگیرد و مثل بندباز چیره دستی با ظرافت این مسیر باریک و پرخطر را طی میکند.
اما این تنها هنر فرهادی نیست، فرهادی یکی از معدود کارگردانان مؤلف جهانی ( چرا که نه؟) است که بیرحمانه مخاطبش را به بحران و چالش میکشاند، او این کار را نه به کمک تکنیکهای شایع همذاتپنداری که با قرار دادن مخاطب در کرسی داغ داوری و قضاوت به انجام میرساند.
مخاطب سینما در ابتلا به مکانیزم نظارت، ناگزیر است تا همان ابتدای تماشای فیلم، موضع خودش را مشخص کرده و شخصیت محوری فیلم را به عنوان مرجع داوری و نظرگاه انتخاب کند و نیاز دراماتیک شخصیت بشود نیاز اساسی خود مخاطب.
در اسلوب سینمای مرسومی که مخاطب را به گرایش به طرفداری از یک شخصیت خاص ناگزیر میکند، «جدایی نادر از سیمین» یک مورد استثنایی است، این فیلم وزنهی روایت را به نفع هیچکدام از شخصیتها سبک و سنگین نمیکند همین است که تجربهی تماشای این فیلم را برای مخاطب سخت و طاقتفرسا میکند.
«شاید جدایی نادر از سیمین» اولین و آخرین شاهکار فرهادی و سینمای ایران به حساب نیاید اما بیتردید روی آوردن عمومی مخاطب به تماشای چنین فیلمی از خود فیلم شاهکارتر است.
عنوان فیلم ، ترانه یا هر چی دلت خواست بگو !
اما به هرحال اتفاقي است که در برابر چشم عقلاي سينما افتاده و برادران زودجوش و ديرپز انقلاب و جنگ آخرين شيرين کاري هاشون رو نشون مي دن. نه پسرم جنگ اين نبود. اين آدماي عملي و لمپن به کيلومتر 50 جبهه مي رسيدن استحاله مي شدن. ديگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمي موندن. پسرم کسي که بوي مرگ رو بشنوه خماري از سرش مي پره. پسرم دنياي ذهني کارگردان به اندازه شخصيت هاي فيلمشه. او فکر مي کنه اگه روحاني و جاهل به درک هم برسند همه مشکلات کشور حله. نجبا و عقلا هم يا دکترهاي هالو هفت شنبه هستند يا هواپيمارباهاي منافق. پسرم ما خسته شديم و داريم به خودمون مي خنديم. اين تلخ ترين خنده يه نسل سرخورده است. پسرم برگشتن به مردم هزينه هاي زيادي داره و تو سعي نکن اونقدر از مردم فاصله بگيري که مجبور شي با اين شيرين کاري ها دلشونو به دست بياري...! "

جگری اش به این ور و آن ور می رود !
| Design By : Pars Skin |

