تبليغاتX
زاویه دید


عنوان فیلم  ، ترانه یا هر چی دلت خواست بگو !

عنوان فیلم :  همان نامی است که معمولا بر روی  فیلم  ها  می گذارند ( فرهنگ لغت )   تیتری خاص  تا احیانا کمی تا قسمتی کنجکاوی مخاطب  را برانگیزاند !  از کوچکترین عنوان تاریخ سینما فیلم (M (   ساخته فریتس لانگ بگیرید  تا طولانی ترین  اسم  فیلم  ( دکتر استرینج لاو ، یا چگونه یاد گرفتم  از نگرانی دست بردارم  و به بمب عشق بورزم ) استنلی کوبریک ، حال  تصور کنید  که  چند سالی است که در سینمای ایران   عنوان هایی   بر  بسیاری ازفیلم های سینمایی گذاشته می شود  که همان مصداق یک مشت نشانه خروار است  و ما هر چقدر فکر می کنیم  بیشتر به نبوغ  سازنده این عناوین پی می بریم !  به این عنوان ها توجه کنید :   "امشب شب مهتابه، هر چی تو بخوای، پاتو زمین نذار و خروس جنگی"  به  همه این ها  دلداده  و چشمک و  عروس فراری و ...اضافه کنید ، احتمالا همین طور که پیش برود  در آینده ای نه چندان دور  شاهد این عنوان ها بر فیلم های  سینمایی خواهیم بود : "منو تنها نذار، چه خوشگل شدی امشب، چاکریم دربست، پارسال بهار رفته بودیم زیارت، تو خودت قند و نباتی، می‌خوام برم دریاکنار، دوستت دارُم خیلی، تو بگو چه کنم؟، مشکی رنگ عشقه، نازی جون بیا دردت به جونم ، لب کارون، مادر بی تو تنها و غریبم، خرمگستیم، تو عروس بندری، الهی من فدات، تاکسی دربست، ما چهار تا برادر، پیکان بزن بغل، ذلیل شی مادر"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:36 توسط محمد تراب بیگی |

 

همه چیز در باره جشنواره  فیلم  و عکس نیشابور !

 بالاخره هشتمین جشنواره فیلم و عکس  نیشابور هم   به کار خود پایان  داد ،  لابد  می خواهید بپرسید  : کی بوده  ؟ چرا  ما خبر دار نشدیم  ؟!  عزیزان  قرار نیست که  در بوق و کرنا کنند  ، تا  همه شهر خبر دار شود !  بگذریم  .. به هر حال  از دست  دادید  دیگر !  می توانستید   دو سه شب  فیلم  مجانی تماشا کنید ، آن هم  فیلم هایی  مربوط  به نیشابور.. ! بله  فیلم هایی که  توی همین کوچه و خیابان های  شهرمان   گرفته  شده بود  و بازیگرانش  همین  مردم کوچه  و بازار خودمان  بودند!  و فیلمسازانش هم..، بگذریم ، این جشنواره حاشیه های جالبی هم  داشت ، قرار بود برای یک نفر در این جشنواره  نکوداشتی  گرفته شود  ، از آنجا یی که معمولابحث نکوداشت از مدتها پیش مطرح می شود  و شخص مورد نظر  را معرفی می کنند ،  اما اینبار تا آخرین روز نامش  مخفی ماند  ( البته چند نفری می دانستند  و خواجه حافظ  ) ولی به هر حال آن شخص کسی نبود  جز " مسعود سلیمانی سپهر "  عکاس ، نویسنده  ، شاعر و مستند نگار  نیشابوری  که معرف حضور همگان  می باشند . نکته جالب در این نکو داشت  این بود  که بر خلاف عرف مرسوم هیچ کدام  از نهاد ها  و ارگان ها  نقشی  در این نکو داشت  نداشتند  هر چه  بود  توسط  دوستان  و همراهان  این هنر مند خوب  و بی ادعای  شهرمان  فراهم شده  بود و انصافا که  همه سنگ  تمام گذاشتند  ولی   فقط بهانه بود دیگر ، بهانه ای برای  قدر نهادن به هنر ،فقط همین ! و این را مسعود سلیمانی سپهر  خوب می داند ! 



+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:38 توسط محمد تراب بیگی |

 

 علی  نجفی هم  پرواز کرد ... رفت  !

کسی  که  بیشتر از اینکه علی نجفی باشد ، خودش  بود  و حتی بیشتر از خودش بود

و این خاک مستطیل چقدر برایش کوچک  است ...!

علی  نمی خواست به این زندگی  لعنتی فرصتی دیگر بدهد  و کاری کرد که همه  انگشت به دهان بمانند ،

 " و من این جور وقت ها اصلا ً گریه نمی کنم

فقط شعله های اجاق چشم هایم را می سوزاند... "

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:31 توسط محمد تراب بیگی |

اخراجی ها ۲ و جایگاه مخاطب...!

یا

 ( سعي نکن انقدر از مردم فاصله بگيري که مجبور شوی با اين شيرين کاریها دلشان را به دست بياوري...! )

فروش فیلم اخراجی ها ی2   دومین ساخته مسعود ده نمکی  سر دبیر نشریه  تند رو شلمچه دیروز و فیلمساز مطرح  سینمای   امروز ، با دو هفته نمایش  نه تنها از مرز  سه میلیاردتومان هم گذشت  که همچنان هم  ادامه دارد...  !  و همین بهانه ای شد تا کمی به جایگاه «مخاطب» در سینمای ایران بپردازیم .

 شکی نیست که سینما به عنوان مهمترین حادثه قرن بیستم هنگامی مورد توجه واقع شد و گسترش یافت که مخاطبان عام، از این رسانه استقبال کردند.  و این مسئله به نوبه خود موجب شکل گیری صنعتی به نام «صنعت سینما» گردید . پس  سینما برای اینکه صندلی هایش خاک نخورد و سقفش فرو نریزد  همچنان محتاج مخاطب است .

مخاطب عام کیست ؟ مخاطب عام یعنی آدمی که می‌رود سینما پفک بخورد  ، سوت بزند و  احیانا جیغ بکشد . و بعد هم هر جا بنشیند  بگوید ، فیلم لوس و خنکی بود ، ولی به دیدنش  می ارزید !!!  او «عروس فرنگی» و «خواستگار محترم» و «چارچنگولی» و «دلشکسته» و «مادرزن سلام» و از همه مهمتر  «اخراجی‌ها»  رامی‌بیند و  سوت می زند و  باز هم احیانا جیغ می کشد و ارقام را بالا می برد و منتقدان سینمایی را گیج می کند و سینمای متفاوت را گیج می کند و حتی خود مسعود ده نمکی را هم گیج می کند !  مشکل اینجاست. مشکل اینجاست که روز به روز و ماه به ماه داریم با ارقام و افکار و فیلم‌هایمان (فیلم‌های بی‌ربط و یک‌سر مهمل و بی‌منطقی که هیچ ربطی به زما‌نه‌شان ندارند) سقوط می‌کنیم. فقط همین !

 اکنون  سینمای ایران به جایی ‌رسیده است که  در آن برادر مسعود ده نمکی اش برای جذب و  خنداندن  تماشاگرو رسیدن به رکوردی افسانه ای  و حتی ظاهرا با هدف  تقويت وحدت ملي در برابر دشمن واحد  و اشاره به نقش انسان‌ساز جبهه‌های جنگ ،  با خیل عظیمی از بازیگران مطرح  سینما ، با روایتی دم دستی و سطحی و ناشیانه و مبتذل ، هر چند دقیقه یک بار بساط ساز و آواز به پا می کند  و حالا نرقص ، کی برقص! انگار می خواهد به ضرب انواع مختلف رقص،  مخاطب را به صف و باجه و سالن بکشاند و دو ساعت تمام میخکوب پرده کندو راضی و شادمان و «پُر» راهی خانه ...! و بعد هم  مسئولین  و آقای ده نمکی و جماعتی خوش خیال فکر کنند که  احیانا مردم با رفتن به تماشای  اخراجی ها هم پول خرج می کنند و هم کمی شاد می شوند و هم کمی غمگین و هم کمی نصیحت می بینند و هم کمی حماسه و هم انشالله  تعالی کمی تغییر!!!

خواستم بیشتر بنویسم ولی نوشته عبدالجبار کاکایی در روزنامه اعتماد درباره این فیلم  بدجوری به دلم نشست ، این تکان دهنده ترین چیزی است که درباره اخراجی ها و ده نمکی و هرچه ازاین دست  هست می شود گفت ...! :

 " از بارون عصر 20 فروردين با پسرم پناه برديم به سينما پايتخت و اخراجي ها 2 در حال نمايش بود. از اينکه کارگردان آدم هاي شبيه به خودش رو دستمايه خنده مردم تهرون 88 کرده، ناراحت شدم. دوست نداشتم چهره تحريف شده آرمانگراهاي دهه 60، مضحکه مردم بشه.
اما به هرحال اتفاقي است که در برابر چشم عقلاي سينما افتاده و برادران زودجوش و ديرپز انقلاب و جنگ آخرين شيرين کاري هاشون رو نشون مي دن. نه پسرم جنگ اين نبود. اين آدماي عملي و لمپن به کيلومتر 50 جبهه مي رسيدن استحاله مي شدن. ديگه تا اردوگاه اسارت به همون حال نمي موندن. پسرم کسي که بوي مرگ رو بشنوه خماري از سرش مي پره. پسرم دنياي ذهني کارگردان به اندازه شخصيت هاي فيلمشه. او فکر مي کنه اگه روحاني و جاهل به درک هم برسند همه مشکلات کشور حله. نجبا و عقلا هم يا دکترهاي هالو هفت شنبه هستند يا هواپيمارباهاي منافق. پسرم ما خسته شديم و داريم به خودمون مي خنديم. اين تلخ ترين خنده يه نسل سرخورده است. پسرم برگشتن به مردم هزينه هاي زيادي داره و تو سعي نکن اونقدر از مردم فاصله بگيري که مجبور شي با اين شيرين کاري ها دلشونو به دست بياري...! "

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:40 توسط محمد تراب بیگی |

 

 

خود ویرانگری در سینما

 " ...می‌خواهم این درد را مزه‌مزه کنم تا طعم تلخ آن هیچگاه از یادم نرود.

 می‌خواهم تلخی آن دائما افزون یابد... بیاید... بیاید،

 مرا یکپارچه مسموم کند، روحم را، جسم را، دلم را...

 این جنگ من است با من، حرفی ندارم... !  "

 
[از صدای‌ بانو - داریوش مهرجویی]
 
می‌خواهد مزه‌ی تلخ درد را بچشد. این آگاهی داشتن از تلخی قبل از چشیدن آن. این چشیدن. این خواستن درد. این که تلخی‌اش بیشتر شود. اینها همه یعنی خودویرانگری. با آگاهی کامل به سمت درد رفتن این یعنی لذت خودویرانگری.
بررسی چند اثر سینمایی که در آنها به  ا ین مقوله پرداخته اند خالی از لطف نیست . آن هم برای انان که خودویرانگری کم در زندگی شان اتفاق نمی افتد !
 
  فیلم گوزنها   ساخته  مسعود کیمیایی فضا، صحنه‌ها، كاراكترها و بازي‌هاي درخشاني دارد كه در كمتر فيلم تاريخ سينماي ايران به اين شكل در كنار يكديگر قرار داده شده‌اند. كاراكتر سيد  با بازی درخشان  بهروز وثوقی با آن حس و حال غريب كه از يك معتاد مفلوك به انتقام گيرنده‌اي متكي به نفس بدل مي‌شود، كسي كه حتي براي تامين مواد مخدرش حاضر به فروش كتاب‌هاي يادگاري پدرش بود، اينك به خاطر رفيقش و نوعي خود ويرانگري به استقبال مرگ مي‌رود.
گوزنها تصويري نئورئاليستي از جامعه طبقاتي و استثماري ايران در سال‌هاي نخست دهه 50 است كه با فضايي تاثير گذار و تكان دهنده و البته گزنده و نيش‌دار به نوعي سرگشتگي يك نسل را در بن بستي پايان ناپذير به نمايش مي‌گذارد، بن بستي كه تنها نقطه رهايي‌اش، مرگ است. مرگي كه چندان تلخ نمايانده نمي‌شود و ديالوگ آخر سيد هنوز در يادهاست كه: نمرديم و گوله‌ام خورديم!

گاو خشمگین اسکورسیزی. یکی از شاهکارهای سینما در مورد خودویرانگری است دنیرو محشر است در نقش جک لاموتا. آنجا که توی رینگ می‌ایستد و چپُ راست زیر ضربات سنگین اون یارو سیاهه قرار می‌گیرد خود خودویرانگری است. با اینکه می‌تواند یارو را ناک‌اوت کند ولی نمی‌کند. اول طرف را اذیت می‌کند بعد که خوب عصبانی‌اش کرد فقط می‌ایستد و می‌گذارد طرف کارش را بکند. نابودش کند.
   داریوش مهرجویی در   فیلم های لیلا و بانو  بیش از همه به خود ویرانگری پرداخته است . البته با چاشنی عرفان و سیر و سلوک  که از آن به خود ویرانگری عارفانه یاد می کنند .

لیلای مهرجویی  بچه دار نمی شود .  علی مصفا  شوهرش مثل یک بچه  ننه  از خانواده سنتی و متمولش حساب می برد  ...لیلا طاقت نیش و کنایه ها راندارد ، دست به یک خود ویرانگری می زند .. بلند می شود ، آستینش را بالا می زند و با پای خودش  برای همسر نازک نارنجی اش به خواستگاری می رود ... و برای  مصفا و نامزد تازه اش با ظرافت تمام  حجله می آراید و شب هنگام  به صدای تق و تق کفش های پاشنه دار  هویش  گوش می سپارد که با دست های خودش  پای در زندگی اش  نهاده است !  علی مصفا و عروس  به حجله می روند و لیلا  یکباره زار می زند  و زار می زند ... این است خود ویرانگری زنانه  به سبک ایرانی اش !  

 بانو بیش از آن که داستانی درباره ی یک زن و مشکلاتش باشد، فیلمی درباره انسان است. انسانی که می کوشد به حقیقت زندگی و نور حقیقی برسد. انسانی که گام در مسیر کمال می گذارد.و فیلم داستان است که این راه را می پیماید.

بانو ،معرفت زندگی است. هر چند انتهایش فنا شدن و نیستی باشد !

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 12:25 توسط محمد تراب بیگی |

 

 

وقتی از سینما حرف می زنیم  از چه حرف می زنیم ؟

 

((  چند روز پیش یک فیلم مستند می ساختیم  در مورد مردی جوان  که  دچار عقب ماندگی ذهنی و جسمی توامان بود   و یک سه چرخه  از آنهایی که بچه های  چار پنج ساله برای یاد گرفتن دوچرخه سوار آنها می شوند  داشت  ، این را گفتم که متوجه قد و اندازه این طفل معصوم بشوید ! اسمش حسین بود ولی  " حسینا  " صدایش می کردند  و نکته تراژیکش این بود که حسینا سی و سه  سالش بود ، یعنی دقیقا هم سن و سال من ! و وقتی از او پرسیدم  که "  تا حالا عاشق شدی ؟ کی رو دوست داری..؟ "  می دانید  چه گفت ؟  گفت : " اوشین " متوجه اید ؟ !  گفت  اوشین  را دوست دارد !!! و این حرفش مرا برد به  دست کم  بیست  سال پیش ...! ))

 

سیزده ساله بودم که سینما را کشف کردم ! توی کلاس نشسته بودم و معلم روی تخته طرح می کشید و من برای خودم طرح می زدم  و گوشم به همکلاسی پشت سری ام بود که داشت با آب و تاب فراوان صحنه های یک فیلم را برای بغل دستی اش تعریف می کرد  ، توی حرف هایش از ماچ و نوازش و بغل و... می گفت  و من در حالیکه گوش هایم را تیز کرده بودم و چشم هایم داشت از حدقه بیرون می زد برگشتم  به  دهانش  خیره شدم  که این حرف ها از آنجا بیرون می زد ! باید قیافه من را می دیدید ! فکر می کردم دارد از یک دنیای دیگر سخن می گوید ...   بعد ها فهمیدم که آنچه  که می گوید را توی ویدیو دیده است.

 آنروز ها که  همه چیز ممنوع بود ، برای ما که تازه چیز فهم شده بودیم  این مسائل خیلی عجیب و غریب می  نمود ،  مثل حالا نبود که بچه ها به مدد تکنولوژی بلوتوث  از همان  کودکی با الفیات و شلفیات و  صور قبیحه  و... بگذریم ، همه جا صحبت ویدیو بود  ، ولی تلویزیون خانه ما  از این چیز های بد بد نشان نمی داد . بله ... این همکلاسی ما می گفت : که دختره  توی  وان نشسته بود و به پسره می گفت  بیا پشتمو بکش ...!   وبعد تر ها آن فیلم را هم دیدم  ، حدس می زنید چه فیلمی بود ؟ بله ... یک فیلم  هندی  به نام " قدرت و ایمان " دیده اید یا نه ؟ البته  آن هم  وقتی بود که  دیگر  سینمای هند هیچ  جذابیتی برایم نداشت .

آن سالها  برای ما که نسل بعد از انقلاب بودیم ( البته نطفه ما  پیش از انقلاب بسته شده بود  )  و هیچ تصوری از  عاشقیت  که مهمترین مضمون سینماست  نداشتیم  ،  تصویر سیاه و سفید  دختری لاغر و ترکه ای و چشم بادامی که  از کودکی بزرگ می شد  و بعد هم عاشق می شد و یک باره همه جماعت  فارسی زبان ان روز ها کوچک و بزرگ  عاشقش  می شدند و عکس ها و  تصاویر رنگی اش اما  دست به دست می گشت و روی همه چیزها نقش می بست ! آنقدر جذابیت  داشت که همه ملت را پای  تلویزیون های  اکثرا لامپی و سیاه وسفید بکشاند  .. هرچند دوره اش  تمام شد و ما بزرگ شدیم و ... اما اوشین  همچون مصادیق یک فرهنگ بخشی از خاطرات کودکیمان شد .. انچه که مرا واداشت  تا  در این باره بنویسم ،  ذهنیت عاشقانه حسینا بود که بعد از بیست و اندی سال  همچنان عاشق اوشین مانده است !

اوشین که تمام شد ، یکباره ویدیو  همچون لشکر مغول  از راه رسید  و همه چیز را با خودش برد و همه چیز را با خودش آورد   و برای نسل من که  نامی از گنج قارون و کوچه مردها و قیصر و گوزنها نشنیده بود   رنگی ترین دنیای خیالی  سیاه و سفید  پدرهایمان را به ارمغان آورد  ،  من گنج قارون و قیصر را دوست می دارم  چون  هنوز هم هر وقت  قیصررا می بینم  ،  خاطرات  جوانی پدرم  را توی سینماهای تنگ و تاریک  شهر مان  مرور می کنم که شاید به تنها چیزی که فکر نمی کرد  جوانی قیصر بود که داشت  هدر می رفت ! و هیچ وقت  به این روزها نمی اندیشید .

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:14 توسط محمد تراب بیگی |

  شعری که می خوانید یک غزل معمولی نیست ! بلکه  شاهکاری است از  بزرگ شاعر  جوان همشهری مان ُ علیرضا بدیع  که آنرا  به لویس بونوئل اسپانیولی و شاهكار سینمایی اش ويريديانا  تقدیم کرده است 

 فیلم ویردیانا ساخته لوئیس بونوئل درباره عقاید مذهبی و اثر آن بر زندگی فرد و جامعه است. ویردیانا دختری ساده دل  است که تصمیم می گیرد توبه کرده و خود را وقف کلیسا کند و دیگر با دنیای بیرون از کلیسا  قطع  رابطه کند.عمویش قبل از مراسم تحلیفش در کلیسا  او را به روستای زادگاهش دعوتش میکند و خادمان کلیسا علیرغم میل خودش او را به دیدن عمویش که همیشه او را حمایت مالی کرده است راضی میکنند. عمویش او را به دلیل شباهت زیاد به همسر سابقش دوست دارد و وسایل راحتی او را فراهم میکند و پس از ماجراهایی از ویردیانا خواستگاری میکند و آن دختر بلافاصله واکنش منفی نشان میدهد و بی حال میشود ، در این هنگام عموی او تا سر حد تعرض پیش میرود اما پشیمان میشودو ...

 

 از تيغ و ترمه

گردآفريد شعر سپيدم، عنان به دست ـ

اين بار از كمين به در آمد كمان به دست

خلخال‌هاي ساخته از استخوان به پا

شمشيرهاي آختة خون چكان به دست 

در شيشه كرد خون مرا، آن كه پيش از اين

آورده بود قلب مرا با زبان به دست

آسان به اين پري نرسيدم، كه گفته‌اند‌:

دشوار مي‌رسد پر هندوستان به دست

........................................................

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:10 توسط محمد تراب بیگی |

 

 در تاریکی

« چرا اينهمه فرق مي‌كند تاريكي با تاريكي؟ چرا تاريكي تهِ گور فرق مي‌كند با تاريكي اتاق؟ ... فرق مي‌كند با تاريكي تهِ چاه؟ ... فرق مي‌كند با تاريكي زهدان؟...»

 ( چاه بابل- رضا قاسمي )

تصویر تاریک می شود ، اما فیلم هنوز ادامه دارد ...! آری  این هم جزئی از سینماست ، شاید نمی دانستید !  به باور همگان  سینما فقط  نور است و تصویر ،  و زمینه سیاه  تصویر که معمولا در آغاز وپایان فیلم  می آید ،  فقط برای تیتراژ  بکار می رود  و البته گاهی فید های طولانی هم در برخی آثار سینمایی دیده می شود  ، شاید کمتر کسی  به اهمیت  سیاهی ، سکوت و تاریکی در  سینما اندیشیده باشد  ، همان گونه که غالبا مقوله  صدا را  در سینما  کم اهمیت می شمارند  ...

  فیلم  دایره   ساخته  جعفر پناهی  فیلمساز با سابقه کشورمان  و همچنین  فیلم سلطان  ساخته  مسعود کیمیایی  هر دو  با یک  زمینه سیاه طولانی تصویر  آغاز می شوند که در هیچکدام هدف  از این سیاهی  پرداختن به تیتراژ آغازین  نیست  ، بلکه  چیز دیگری است ، در دایره  روی زمینه سیاه تصویر  صدای ناله های دردناک زنی  شنیده می شود  و به تدریج شدیدتر می شود . معلوم می شود که زن به شدت  درد می کشد  ، اما  این درد چیست ؟ بعد از زمانی نسبتا طولانی درد زن متوقف می شود و تصویر روی  پنجره ای کوچک  اما بسته ، باز می شود  و چند لحظه بعد  پنجره  باز شده و چهره سفید پوش زنی جوان  پدیدار می گردد  که رو به دوربین می گوید : " مبارک باشه  ، بچه تون دختره ! "  اما این  سکانس  چه مفهومی دارد  ؟  بهانه ای برای   پرداختن به  درد های جامعه ای که در آن  زن  در سیاهی  و تیرگی  متولد می شود ...!

در  سلطان که به نوعی  باز سازی دوباره رضا موتوری است ،  فریبرز عرب نیا در یکی از بهترین نقش های سینمایی اش  روی زمینه سیاه تصویر  با  یک تک گویی  طولاتی  از جنس  سینمای کیمیایی  خبر  از سیاهی های جامعه ای  می دهد  که خود نیز از مسببان  آن است  !

فیلم طعم گیلاس شاهکار  عباس کیارستمی  برنده نخل طلای کن ،   در این زمینه  صحنه تاریکی  بی نظیری دارد ؛  بالاخره همایون ارشادی  کسی را که می خواست یافت ! او تمام طول فیلم   در پی کسی بود که بیاید   و پس از خودکشی اش  چند بیل خاک  روی  جنازه اش ، بیرون شهر  توی قبری که قبلا کنده بود ، بریزد ! و بعد  در حالیکه شب شده بود، با خیال راحت  رفت توی قبر دراز کشید و سیگاری آتش زد ! و بعد سعی کرد بخوابد  یا خود کشی کند ؟! مهم نیست .  ما  یک زمان طولانی  توی تاریکی و سکوت  به قاب سیاه تصویر خیره می شویم .. انگار کیارستمی هم خوابش برده است  !  نه...این یکی از بی نظیر ترین سکانس های تاریخ  سینماست !  بالاخره بعد از دقایقی  که به بلندی یک شب است  تصویر روشن می شود ... صبح شده است  و از همایون ارشادی خبری نیست  ، اما در دور دست  یک پادگان نظامی  دیده می شود که سربازانش با  شور هرچه بیشتر پای می کوبند ! چرا اينهمه فرق مي‌كند تاريكي با تاريكي...؟!

محمد تراب بیگی

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:38 توسط محمد تراب بیگی |

 

 

                     از دریچه سینما به دریچه دل ؛

 

                       یک پنجره برای من کافی است  ! 

محمد تراب بیگی

تاثیر مستقیم و انکار ناپذیر  ادبیات  بر سینما  بر هیچ کس  پوشیده نیست  و بار ها در باره آن قلمفرسایی شده است  اما  به اعتقاد من در کنار تاثیر پذیری سینما از ادبیات  این نکته هم نباید  از یاد برود که  سینما هم تاثیر متقابلی روی ادبیات معاصر داشته است  ، هر چند شاید خیلی ها این را نپذیرند !

 برای  کسانی که   سعی می کنند  همه چیز شان را از زاویه سینما ببینند ، اگر کمی ادبیات  هم چاشنی کارشان باشد ،  آنوقت  شعر های زیادی  به چشمشان خواهد خورد که انگار از پشت دوربین  سروده شده است .  باز هم شاید خیلی ها نپذیرند !

سینما دریچه است  ،  پنجره ای به سوی همه چیز ! و  این  پنجره  همچون قابی روشن از یک  تصویر نیز کاربرد زیادی بین شاعران  معاصر دارد  ، اشعاری فراوان می توان یافت که  به نظر می رسد  ،  سراینده اش هنگام نشستن  پشت پنجره  سروده است ؛

" من به اندازه یک ابر دلم  می گیرد

وقتی از پنجره می بینم  حوری

- دختر بالغ همسایه –

پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند "

( اولین باری که این شعر سهراب را خواندم  تازه پشت لبم سبز شده بود و خانه ما نه پنجره ای داشت  که رو به حیاط همسایه باشد  و نه نام دختر همسایه مان حوری بود و نه اصلا درخت نارونی  آن طرفها پیدایش می شد .  اما هر چه هست ، بد جوری روی من تاثیر گذاشته است که  گرچه سالهاست  از آن روزها می گذرد ، اما هر وقت  می خواهم سهراب ر ا تصور کنم  پشت پنجره ای می بینمش  که ایستاده است و همچنان  که دلش گرفته است   نه به دختر همسایه  که به کمیاب ترین نارون روی زمین خیره شده است ! )

" به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم .

در چارراه فصول

در چارچوب شکسته پنجره ای که آسمان  ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد "

 ( شکی نیست  که شاملو هنگام سرودن این شعر  سخت اندوهناک بوده باشد ،  شاید داغ  مرگ فروغ   تکاندهنده ترین  حادثه  ان زمان  بوده است  که شاملو را با قلبی شکسته پای پنجره کشانده است  تا  زیباترین مرثیه  سپید  ابیات  ایران را بسراید  . با این همه من همچنان تاثیر سینما را بر شاملو در این شعر غیر قابل انکار می دانم ... هر چند شاید خیلی ها نپذیرند ! )

" یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که چون حلقه چاهی در انتهای خود

به قلب زمین می رسد

یک پنجره برای من کافی است "

 ( فروغ  فرخزاد ، می دانید که ؛ فیلم  "خانه سیاه است " را ساخته است  و خوب می داند  که سینما  پنجره ایست برای دیدن  ، و عجیب اینکه  تقریبا تمام  تئوری پردازان سینما  نسبت به  اهمیت صدا  در سینما  اتفاق نظر دارند ، برخی حتی پا را فراتر گذاشته و صدا را مهمتر از تصویر می دانند  و فروغ  هم به اندازه تصویر یک پنجره برای شنیدن  می گشاید . )

" نه ... نه به خانه من ،

آن ناشناس چتر به دست

رفت به خانه همسایه من ! "

 ( چقدر من این شعر هایکو  را که اندره تارکوفسکی فیلمساز روسی  از آن  یاد کرده است  ، دوست  می دارم  .مفهوم این شعر کوتاه  در یک کلمه حسرت است  و دیگر هیچ ، گرچه هیچ نامی از پنجره برده نشده است اما کاملا ملموس است که شاعر ژاپنی  پشت پنجره خانه  اش  ایستاده است که آن  ناشناس را می بیند ، هوا گرفته و بارانی است  .  مهمترین چیز این شعر احساس  شاعر بی نواست  که نه از روی کینه و حسد که با اندوه و حسرت  رفتنش را به خانه همسایه  به نظاره نشسته است . تصویر کوچه  خیس  باران خورده  از پشت پنجره  و رهگذران ناشناس چتر به دست  چقدر در سینما تکرار شده باشد  ، خوب است ؟ )

 " ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده ...!

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است  ! "

 

( وقتی قرار است صحبت پنجره بشود ،  حیفم می آید  حرفی از " دریچه " م. امید  به میان نیاید ! اینجا پنجره نه به عنوان یک مدیوم و قاب  در سینما مطرح است  ، که همچون نمای نقطه نظر (P.O.V) نقش آفرینی می کند.  و وقتی می گوید ؛ " هر روز سلام و پرسش و خنده ... " دیگر چیزی برای گفتن باقی نمی ماند  و  مصرع پایانی  شعر است  که با بزنگاه داستانی اش  همچون پتکی بر سر مخاطب فرود می آید ! و بالاخره این همه سینماست  ، هر چند  خیلی ها نپذیرند ! )

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:54 توسط محمد تراب بیگی |

 

 

یادداشتی بر فیلم کنعان  ساخته مانی حقیقی به بهانه اکران در سینما شهر فیروزه نیشابور   

 

 

حکایت آن گاو کنار جاده !

محمد تراب بیگی

به بهانه نوشتن نقد فیلم راهی سینما می شویم ، غافل از انکه امروز شنبه است و بلیط سینما نیمه بها و سالن نسبتا شلوغ و ... که فیلم شروع می شود و چهره درشت ترانه علیدوستی که به دوربین خیره شده است ، تعدادی از تماشاگران جوان مذکر که از سر بیکاری به سینما آمده اند را به وجد می آورد و صدای سوت و هم همه در سالن می پیچد، به همه اینها صدای خش خش بسته های چیپس و پفک را هم اضافه کنید که به تنهایی برای نشنیدن صدای نسبتا ضعیف فیلم کافی است !

بگذریم ...! نیم ساعتی طول می کشد که متوجه موضوع فیلم بشویم، مینا ( ترانه علیدوستی) و مرتضی ( محمد رضا فروتن) زن و شوهری هستند به ظاهر خوشبخت و از طبقه مرفه جامعه ، خوب طبیعتاً باید مطابق خیلی از فیلم های ایرانی مشکلات خاص خودشان را هم داشته باشند و انگار مرتضی با آن موهای سفید و جو گندمی اش باید خیلی مسن تر از همسرش باشد .

مرتضی مهندس معمار و برج ساز موفقی است که با شرکایش خانه های مردم فقیر و بیچاره را بر سرشان خراب کرده و آنقدر آلوده این کار کثیف شده که به کلی همسرش مینا را فراموش کرده است و این بهانه خوبی است برای مینا که بورسیه کشور کانادا را بگیرد و برای ادامه تحصیل از مرتضی جدا شده و به خارج برود، ( ملاحظه می فرمایید که تا اینجای قصه هیچ چیز تازه ای نصیبمان نشده است!) از اینجا به بعد فیلم با ارائه یک تعلیق ( جواب مثبت آزمایش بارداری) می کوشد تلنگری در ذهن مخاطب ایجاد نماید ، غافل از اینکه رابطه این زن و شوهر از ابتدای فیلم آنقدر خشک و رسمی و تصنعی بوده است که آگاهی از آن هیچ تاثیری روی تماشاگر ندارد .

کارگردان با تصور اینکه موضوع جذاب و فوق العاده ای را به تصویر کشیده است ، سعی می کند با افشای تدریجی داشته هایش را به آرامی رو کند که این اتفاق می افتد و آذر ( افسانه بایگان) و علی ( بهرام رادان) یکی پس از دیگری وارد قصه می شوند.

آذر خواهر مینا پس از بیست سال پناهندگی آلمان به ایران بازگشته است، در حالی که قصه خودکشی هم داشته است و علی دوست مرتضی، دریا دل و شیدا که ظاهراً تنها شخصیت فیلم است که هیچ تغییری نکرده و نمایش درشت چهره اش یکباره سالن را به هم می ریزد !

مرتضی شرط حضور خود در دادگاه را سفر به شمال و دیدن مادرش اعلام می کند، با این بهانه که بتواند مینا را از گرفتن طلاق و رفتن به کانادا منصرف نماید.بالاخره با رفتن مرتضی و مینا به شمال طبیعی است که آذر و علی تنها مانده و به بهانه یافتن خانه دوست قدیمی آذر که آدرسش را درشهر درندشت تهران از درختی و پنجره هایی لوزی شکل می یابند ! با یکدیگر همراه شده و با وجود اختلاف سنی زیاد دلبسته هم خواهند شد ! و در اینجا برای اولین بار از زبان علی اطلاعات بیشتری از زندگی شخصیت ها می گیریم که مرتضی قبلاً استاد معماری دانشگاه بوده و مینا و علی شاگردانش ، که مرتضی با ازداج با مینا دانشگاه را رها کرده و وارد ساخت و ساز و اینجور چیزها شده است و علی هم که درسش را نیمه تمام رها و با وانت قرمز
جگری اش به این ور و آن ور می رود !

در کنعان به نظر می رسد که آذر آیینه تمام نمای آتیه مینا باشد و علی وجه معنوی و خوب مرتضی است که تجملات و زد و بند های برج سازی او را از شخصیت اصلی اش دور کرده است.

زیباترین و کلیدی ترین سکانس فیلم صحنه بازگشت مرتضی و مینا از سفر شمال است ، درجاده ای مه آلود و مرتضی که تصور می کند کسی را زیر گرفته است از اتومبیل خارج شده و لحظه ای بعد با دستان خون آلود بر می گردد و ما میبینیم که او گاوی را کنار جاده زیر گرفته است و بهانه خوبی است تا مینا تکه ای از لباسش را که پیشتر پاره شدنش را دیده بودیم به درختی مقدس گره بزند و ...بهترین سکانس فیلم است و ای کاش مانی حقیقی به جای پرداختن به کلیشه ها به زوایای دیگر این قصه می پرداخت که یقیناً می توانست قصه ای زیبا و بدیع خلق نماید .

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:26 توسط محمد تراب بیگی |